دفتر : گُفتِ ها و گُفتِ گوها

تاریخ ایجاد : 12/4/1399 - 19:54

دریافتی از : «درد مشترک» ، «فهم مشترک» و«درک مشترک» کلمات در شعر

دریافتی از : «درد مشترک» ، «فهم مشترک» و«درک مشترک» کلمات در شعر به قلم: عابدین پاپی تنها دست آورد شاعر برای این که شعری را بسازد واژِگان هستند . هر شاعری به مانند یک انسان از زبانِ خاص خود بهره جسته و با استفاده از واژِگان مختصِ به خود و تجاربی که از طبیعت و جامعه اقتباس می¬کند شعر می¬سُراید . رابطه ی بین کلمات یک رابطه دیرینه و دوست داشتنی است به شرطی که این کلمات دارای درد مشترک، فهم مشترک و درک مشترک باشند . مثلن یک شاعر با توجه به بافت جغرافیایی و ساختِ زبانی خویش کلماتی را در شعرش لحاظ می¬کند که این کلمات یکدیگر را فهم و درک می¬کنند و پی آمد این فهم و درک نیز می تواند درمندی شاعر را به دایره تصویر فرود آورد.ازجانبی دیگر کلمات به مانند انسان ها درکنار هم زندگی می¬کنند اما ممکن است که این زیست مندی توأم با فرهنگ و آداب و رسوم مشترکی باشد و یا تمایز و تفاوت فرهنگی و رفتاری در بین کلمات وجود داشته باشد . شاعر وقتی واژِگانی رادر شعرش گزینش می¬کند به منزله این نیست که این واژِگان متضاد با هم هستند بلکه بر اساس همین تضاد ها به دنبال ایجاد نوعی پارادکس در میان کلمات است. درد کلمات در یک شعر ممکن است که دردی مشترک باشد و یا دردی تنها و شاعر کارش تصویر این دردها است. کلمات در شعر به صورت ناخود آگاه یکدیگر را پیدا می¬کنند و یا در تفاهم و تقابلِ با یکدیگردر متن، بر می خیزند که همین کنش ها و واکنش ها از جانب کلمات خود عاملی است که زبان شاعر را درقالبی هنرمندانه و شاعرانه شکل می¬دهند. بنابراین آنچه در فرآروی همین گفتار به دایره ی بررسی خواهد رفت مقوله ای است به نامِ درد مشترک، فهم مشترک و درک مشترک¬کلمات در شعرکه به این مهم در بافتی باینده و سازنده درادبیات ما ساخته و پرداخته نشده است و در این رهگذر شاعردردمند بسیار کم بوده و هست که در این-گفتار با آوردن نمونه هایی از شعرِ شاعران این فرآیند فکری را بیشتر به روی خوانندگان باز نموده ایم به طوری که خواننده مقوله ی درد مشترک و فهم و درک مشترک کلمات در شعر را توسط شاعر به درستی دریابد. درد به معنی شدت رنج و مشقتی است که یک انسان از جسم و روح و روان خود تجربه و احساس می کند. به بیانی دیگر، به معنی لمس و احساس کردن یک حالتِ دردمند ا زجسم و روح و روان خود یا جامعه و طبیعت است. بنابراین به کسی که از یک چیز یا موضوعی دریافتی عمیق و پر فهم و درک را دارد مُفهم می-گویند. مُفهم به معنی کسی است که بسیار فهم می¬کند یا بسیار فهیم است. درک به معنی ادراک و هم پوشانی شدن با فهمِ دیگری یا دیگران است . ممکن است شما از یک چیزی یا موضوعی فهم داشته باشید اما درک کاملی از آن موضوع نداشته باشید. پی آمد فهم درک است و مستلزم درک کردن یک چیز فهم کردن آن چیز یا موضوع می¬باشد . تا یک چیزی فهمیده نشود قابل درک نیست. فهم بایستی در دستگاه مفاهمه ی ادراک قرار بگیرد و توسط آن¬خوانده شود. بر این پایه ، درد مشترک کلمات در شعر بستگی و بایستگی به طبقه ی اجتماعی و اقتصادی شاعر هم دارد.شاعر ، شعر و مشعور یک مثلث متساوی الاضلاعند که روندی واحد را درجامعه و طبیعت طی می¬کنند. شاعر فاعلی است که شعورها را شکار می¬¬کند و این شعورها «مشعور» نام دارند. مشعورها به وسیله ی زبانِ شاعر و توسطِ کلماتی به دایره ی آفرینش کشانده می¬شوند. بدین حال، طبقه ی اجتماعی و اقتصادی شاعر خود از عواملی محسوب می¬شوند که صنعتِ واژگزینی درشعر را برای شاعر مشخص و فراهم می¬آورند. در زوایایی دیگر، شاعر زیر نفوذ و تأثیر زیست بوم و نوعِ پارادایم فکری جامعه ، شعر می¬سُراید. مثلن تفاوت است بین یک شاعر فقیر و تهی دست که درسیر زندگی هیچگونه فرهنگ و آداب و رسومِ تجملاتی و اشرافی را تجربه نکرده و مدام با قرصِ نانی زندگی را سپری نموده با شاعری که متمول و پر دست است و زندگی آن آکنده و بالنده از زرق و برق و اشرافیّت می¬باشد . شاعر فقیر و دردمند و تهی دست از کلماتی در شعرش استفاده می-کند که در ازمنه های زیست مندی خویش با همین کلمات زندگی کرده است کلماتی چون: فقر، تهی دستی، رنج، مشقت، مرگ، ناامیدی، ظلم ، ریا، تزویر، حیله، مکر، ناامیدی، غم، اندوه، گریه ، خسران، شکست، بهمن، زمستان،تاریکی،شب، غربت و غیره. اما یک شاعر مثلن متمول بر عکس از کلماتی چون شادی امید، ثروت، آرامش، عشق، دوستی، پیروزی، روز، روشنایی، زندگی، خنده ، رفا، گل، بهار و غیره در شعرش بهره می جوید. جامعه باهرنحو و شیوه ای که با شاعررفتار کند شاعر نیز همان رفتارها را درقالب کلماتی که از زبان جامعه شنیده در شعرش لحاظ می¬کند. شاعر فرزند درداست و درد ریشه درذهنِ شاعر دارد. تا دردی نباشد شاعری به معنی واقعی نیست و تا شاعری نباشد دردی دردمند آفریده نمی¬شود. هنر یعنی آفرینش دردها و دردها همیشه همگامِ با هنر درلابه لای خیابان ها قدم برداشته اند. هر نویسشی که با قلب و بینش توأم با بصیرت مردم کلاف خورده است ریشه در درد و دردمندی شاعری دارد که به عینه این دردها را مشاهده نموده است . شاعر دردهای جامعه را بر تابلوی زندگی نقاشی می¬کند و همیشه عشقِ شاعر یک عشق دردناک و غمگنانه است . او ناکامی های جامعه را با زبانی هنری و شاعرانه به تصویر می¬کشد. من اعتقاد راسخ به این ندارم که طبقه ی متمول جامعه شعرر ا با تام و تمام وجود می¬فهمند و یا درک می¬کنند . کسی که در زندگی غم نان نداشته باشد نمی¬تواند شعر فقر بسُراید . کسی که در زندگی خانه به دوش نبوده است نمی تواند دم از بی پناهی و دربه دری بزند. یعنی می¬خواهم بگویم که شاعر فرزند طبقه ی متمول نیست وبا زبانِ این طبقه اغیار است و اگر شاعری متمول شعر می¬گوید قطعن در برهه ای از زمان فقیر بوده و من بعد صعود طبقاتی داشته است. درد مشترک مالِ شاعرانی است که در سیر زندگی دردمند بوده اند. شاعرانی که هم فهم مشترکی از خود و جامعه دارند و هم به درک مشترکی از خود و جامعه دست یافته اند. بدین ترتیب، کلمات در شعر درد مشترک دارند و پشتوانه ی این درد مشترک فهم و درک مشترکی است . شعر یا عینی است و یا ذهنی . شاعر عینیت گرا شعر ش را در کُنه عینیت ها دریافت می¬کند و این عینیت ها ممکن است از درون خودِ شاعر ترآوش کنند و یا از اندرون جامعه و طبیعت و شاعر ذهنیت گرا شعرش را از ذهنیّت های خویش می¬گیرد که این ذهنیّت ها یا مختصِ به ایده های خویش است و یا از عینیت های اجتماعی و طبیعی اقتباس می¬کند و این اقتباس ها را با چرخش زبان و چربش معنای دیگری به دایره ی واقعیّت می¬کشاند. شاعر تا به کشف، شناخت و پردازشِ دردمندی های خود پی نبرد نمی¬تواند شاعری دردمند برای دردمندی های جامعه قلمداد شود. درد بیشتر منجر به آگاهی بیشتر درخود و جامعه می¬شود و این آگاهی انسان است که درمندی ها و دردواره های جامعه و طبیعت را با زبانی شاعرانه به دایره ی وجود می¬کشاند. نمونه ها: نمونه ی 1: آسمان باز هم آبی است/ خطهای سیاه دارد/ من باید/ فردا شما را به کلمات رشته رشته بسپارم/ خطی قهوه ای روی درختان چنار است/ متعلق به آفتاب است / خطی کاملا" قهوه ای است/ به رنگ گیسوان شما/ که ماندن انسان را روی زمین رسا می¬کند. «احمد رضا احمدی» نمونه ی 2: در معبر من/ دیگر/ هیچ چیز نجوا نمی¬کند:/ نه نسیم و نه درخت / نه آبی در گذر/ شرّه شرّه نوحه یی گسیخته می¬جنبد/تنها/ سیاه تر از شب/ بر گرده ی سرگردانی باد/ دور / شهر من آنجاست/ تنها مانده / در غروبی هموار/که آسان نمی گذرد/ شهر تاریک/ با دو دریچه ی مهربان/ که بازگشت دردناک مرا انتظار می کشد.«احمد شاملو» نمونه ی3: شب ما چه با شکوه است/ وقتی که تاریکی / شهر را متحد می¬کند/ شب ما/ چه غمگنانه باشکوه است/ وقتی / که فریاد و ستاره / در آسمان گره می¬خورند/ و بر بامها، سایه ها/ خاموشانه/ ترحیمی ساده دارند/ از قرق تا خروسخوان / شبروان / دل ما رادرکوچه ها/ چون مشعلی رسا به دست می گردانند/ و خواب ، بیهوده/ بر فراز شهر پرسه می¬زند/ کشتگان / سحر را نمی¬بینند/ اما / صبح حتمی الوقوع است.« سیاوش کسرایی» نمونه ی 4: باد آر... یار ...یار/ با دل شوخم چه کرده ای/ وقتی میان کوچه و بازار دست تو/ سرگرم شیطنتی کودکانه بود/ با او چه کرده ای / که پیر شد میان میکده ی یخ بست طرار / وز باد این مبر/ پای برهنه بر لبه ی تیغ/ رقصانده اند، رقصانده اند/ خسته ی من را/ تا موسم سحر/ با طیف بوی گل سرخ/ افطار کرده ام/ آیا انسان یعنی که: انفجار/ و زندگی: پرتاب از رحم به ته گور؟/ دیگر شفای عقل/ در اعتبار عشق و جنون نیست؟/ ویرانم / ویرانم/ ویران/ دیریست تا خروس / بر کشیده بانگ سوم خود را/ و انکار ما، تثبیت گشته است/ ترسم همه ز جوجه عقابی است / کامروز بیضه شکسته است/ ماری گرسنه می¬ربایدش ، اینک/از گودآشیان!.../ «نصرت رحمانی» نمونه ی 5 : در امتداد مرداب / خورشید پیر و سرد می¬رود/ ..../ در انتهای نیزار/ رود از مسیر باران بر می¬گردد/ و روز درتلاطم خیزاب و خون/ بر زانوان زخمی خم می-شود/ در ابتدای شب پرنده بی جفت/ در فاصله ی ستاره و مرداب می¬پرد/ و و چربسوز شعله ی صیادان / عطر کباب مرغابی را/ بر داربست باد می¬آویزد/ در انتهای روز / شهر از کُنام کار/ و از« هزار پیشه ی » بازار/ به خانه باز می¬گردد/ در امتداد شب/ مرد از کنار حادثه رد می¬شود/ و از کمند خالی خمیازه/ با جلگه های خواب می¬آمیزد/ مرداب و خواب ، مرغ و ستاره/و اشتهای آتش/ و پنبه های زخم دوباره / که در گذار باد و هوا می¬ریزد. «منوچهر آتشی» نمونه 6 : بگذار غمگین تر از ره آورد باد بمیرم/ اندوه تر از سخنِ کودکی که بر ارتفاع حماسه و دشنه نشسته است/ این جا پاییز است عشق من/ و برگ ها بر شاخه های درختان هوای ایستادن ندارند/ این جا برکه ها پیراهن شب پوشیده اند / و عاقبت/ چنان رودی سرگردان به سوی آشیانه ی مرگ رهسپار می¬شوند/ و حنجر این رود بر زبانِ خنجرِ تاریخ تکرار می¬شود/ این جا هر روز/ دیوارهای بلند ِشهر ، کوتاه است/ و مجالی برای تماشای قله های بهشتی نیست/ بگذار مهربان تر از زنانِ قبیله جان بسپارم/که / گریه هایشان برای وطن مردانه بود!/ من از خیابان های این شهر دلگیرم که هر ساله بزرگداشت گرسنگی ام را/ در میدانِ آزادی برپا می کنند! «عابدین پاپی»(آرام) نمونه ی 7 : وطن ؟ / در این شهر / آزاد راه ِ بیداری درختان اند/ که / در مقابلِ خیابان ها ی پیر صف کشیده اند/ وطن؟/ ای جوان مردِ تاریخ/ برای رسیده های تو / چه قدر کال های حادثه را باید چید! « عابدین پاپی» (آرام) نمونه ی 8 : کاملن با هم / همخوانی نداریم/ تو با کیسه ای پول از راه می آیی/ من با زنبیلی پر از هیچ/ تو نمی¬دانی آفتابِ مرداد چگونه گرم می¬شود/ ولی من/ می¬دانم چوب لباسی ام/ هر شب چه قدر عرق می¬ریزد. «عابدین پاپی» (آرام) نمونه ی 9 : عریانم/ مثل سرو که همیشه سبز است!/ آزاد/ مثل قفسی که همیشه خوابِ آزادی را می¬بیند!/ از آزادی خودم نمی¬گویم/ از عریانی تو می¬گویم/ که / لباسِ امروزِ مردم است! «عابدین پاپی» (آرام) نمونه ی 10 : ....آه / با ما چه می¬رود؟/ دوشینگان/از جام اولین ِمان خورشیدی عاشق بر می-خاست/ و دوستان هر شبه/ - گفتم- / با موجی از کرانه ی نوشیدن/ دریای بی کرانی از مهربانی می¬شدند/ لبخنده ها زلال تر از دوست داشتن می¬شد/ وانگاه/ رگبار بی ریابودن، رگباروار/ آفاقِ شبگرفته ی پیشانی و نگاه ی حریفان را می-شست/ روشن می¬کرد/ و دوستان هر شبه / موجا موج/ انگار/ دریای بی کرانی می¬شدند/ این یک که: / - « من جهانم نه، روان، جانم/ جانِ جهان ، روانِ روانم»/ وز رنج آفتابی اندیشمند/ من، با شما نه، با تو نه/ با روشنان ترین کهکشان بینش و لبخند/ می¬گفتم: / -« خوب است / این سر سبز مثل شمال/ و آن داغِ داغ مثل جنوب»/ هر جند آن رند باستانی / در من/ از سکوی همیشگی گریه خند/ با من نه ، با تو نه/ با هیچکس می¬گفت: / - « اما چراست و از کجاست که در دلم همیشه غروب است؟»/ - نه!/ چیزی بگو، بگذار تابگریم. « اسماعیل خوئی» نمونه ی 11 : ... تکلیف چیست/ پس عشق آینه ی روشنی است؟/ بر رف/ یا برکف صنوبرانی که ناگهان/ سر بر شانه ی آتشفشان می¬گذارند؟/ پس عشق / دریائی از ستاره و مردانی دوباره است/ که دهانی از انگبین و آتش دارند؟/ پس عشق/ یعنی که با سر ِبریده در آیم به خواب سرخ برادرهایم/ اما / اما دوباره / مردان تازه/تلفیقی از غزال و پلنگان/ با ساز و برگ تندر و توفان/ شبانه/ از آفاق مرگ گذر کردند/ هی ...!/ ما آمدیم / با سینه ی شکافته/ با شالِ خون/ دروازه ها را بگشایید!/ - « مادر/ آنجا...!/ دیدیم/ بر بلندی ایوان / نیلوفری جوان که گردنبندش را/ به نیت عاشق شدن در چنگ می¬فشرد / -» آنجا را/ مادر...!»و ما / درست/ بر پیشخوان میکده / با جرعه ی نخست / دریا دلی می¬کردیم/ اما / آن سوی باده/ چه ساده/ یاران از دهان مرگ گذر می¬کردند. «علی باباچاهی» نمونه 12 : چشمی بر آسمان / دلی در خاک / آفریده شدم/ که خاطرم / در جویبار کوچک گندمزار/ جاری شد/ با صخره و درخت/ سخن گفتم/ آغاز شد / با آفتاب و مزرعه تنها شدم/ که داسی از کرانه برآمد/ تا چشم از تمان جهان/ برگیرم/ و شعله های خشمم/ خاموش ماند/ چشمانم را/ بر آسمان و ابر گشودند/ پس باد را نشانم دادند / و بردباریم را/ در طاقهای سنگ سرودند/ اما کدام دست / این گونه آسمان را بر من برمی افرازد/ و باد را/ بر رنجهایم می گمارد؟ می¬دانم و هنوز به یغما می روم/ از مارها و سبزه کمندی کرده ام/ وز کوه ها کمیتی/ تا توسن خجسته ی ماه / در سبزه زارشان/ جولان کند/ پس ناگهان/ در دامن حریق نیفتاده ام/ و استخوانم را دیریست/ هیمه ی این آتش کرده ام/ اما چه دیر /چشمی به خاک دارم اینک/ و آسمانی بر سر/ که دستها و سنبله ها را هنوز به یغما می¬برد/خاموش می¬شوم/ مشتی غبار/ در چشمهای کودکم می-ماند/ باد از کرانه می¬گذرد /و آفتاب/ وقتی که ابرهای تیره فرو می¬ریزند/ بر استخوان بیم و گناهم خواهد تافت. «محمد مختاری» نمونه ی 13 : .....حیاط خانه ی ما تنهاست/ حیاط خانه ی ما تنهاست/تمام روز / از پشت در صدای تکه تکه شدن می¬آید/ و منفجر شدن/ همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل/ خمیازه و مسلسل می¬کارند/ همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان/ سرپوش می¬گذارند/ و حوض های کاشی/ بی آنکه خود بخواهند /انبارهای مخفی بار و تند/ و بچه های کوچک ما کیفای مدرسه شان را/ از بمب های کوچک پر کرده اند/ حیاط خانه ما گیج است/ من از زمانی / که قلب خود را گم کرده است می¬ترسم/ من از تصور بیهودگی اینهمه دست/ و از تجسم بیگانگی اینهمه صورت می¬ترسم/ من مثل دانش آموزی / که درس هند سه اش را/ دیوانه وار دوست می¬دارد تنها هستم/ و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد/ من فکر می¬کنم.../ من فکر می¬کنم.../ من فکر می¬کنم.../ و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است/ و ذهن باغچه دارد آرام ارام/ از خاطرات سبز تهی می¬شود. «فروغ فرخزاد» . نمونه ی 14 : ... هر چیز و هر جا خیس/ هر کس گریزان سوی سقفی ، گیرم از ناکس/ یا سوی چتری گیرم از ابلیس/ من با زنم بر بام خانه، بر گلیم تار/ در زیر آن باران غافلگیرماندم / پندارم اشکی نیز افشاندم/ بر نطع خون آلود این شطرنج رؤیایی/ وان بازی جانانه و جدی/ در خوشترین اقصای ژرفایی/ وین مهره های شکَرین، شیرین و شیرینکار/ این ابر چون آوار؟/ آنجا اجاقی بود روشن ، مرد/ اینجا چراغ، افسرد/ دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار/ این هر دم افزونبار/ شطرنج خواهد باخت/ بر بام خانه بر گلیم تار؟/ آن گسترشها ، وان صف آرایی/ آن پیلها و اسبها و برج و باروها/ افسوس/ باران جرجربود و ضجه ی ناودانها بود/ و سقفهایی که فرو می¬ریخت/ افسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ما/ وان باغ بیدار و برومندی که اشجارش/ در هر کناری ناگهان می¬شد صلیب ما/ افسوس / انگار در من گریه می¬کرد ابر/ من خیس و خواب آلود/ بعضم در گلوچتری که دارد می¬گشاید چنگ / انگار بر من گریه می¬کرد ابر. «اخوان ثالث»


ثبت نظر برای این شعر فعال می باشد .


نظرات و انتقادات کاربران

سلام خدمت استاد گرانقدر...درود بیکران بر شما


سلام خدمت استاد گرانقدر...درود بیکران بر شما


سلام خدمت استاد گرانقدر...درود بیکران بر شما


تماس با ما

آدرس : خیابان ستارخان ، قبل از پل شیخ فضل الله ، کوچه نیلوفر ، ساختمان گلها ، طبقه دوم جنوبی ، واحد 5

تلفن : ۴۴۲۸۰۰۵۸-۰۲۱

فکس : ۴۸۲۸۰۰۵۹-۰۲۱

ایمیل : info@hamsoraei.com
آمار بازدید

امروز : 306

دیروز : 297

هفته پیش : 2107

کل : 1454845

هم سرایی(اقتراح) نوعی سخن منظوم ِ مبتنی برمشارکتِ ذوق ها وقریحه ها حولِ یک اندیشه یا خیال شاعرانه است که ازسوی یک تن پیشنهادمی شود وبه فعالیتِ خلّاقانه ی جمعی می انجامد.به سخنی دیگر،این شیوه سخن، سُرایشی جمعی وهم خیالیِ گروهی با درونمایه ومضمونی یگانه است.

 

تمام حقوق برای سایت همسرایی محفوظ است. 1398