دفتر : من و دیوونه

تاریخ ایجاد : 21/3/1399 - 13:8

من و دیوونه

دیوونه رفته بود تو باغچه یه چاله کنده بود و وایساده بود توش گفتم چرا اونجا وایسادی گفت من درختم گفتم ینی چی؟ گفت درخت بودن واسه این جماعت با ارزش تره اگه درخت باشی و یکی بیاد خشکت کنه و رفته رفته از پا دربیارت شهرداری میاد پوستش رو می‌کنه ولی اگه آدم باشی هربلایی سرت بیارن هیچکس هیچی نمی‌گه شهرداری حتی یه قبر مفت بهت نمیده توش بمیری گفتم دلت خوشه، اینا نگران درختا هم نیستن دنبال پولن فقط می‌گفت دنیا هرچقد هم عوض بشه بازم همونجوری مث قدیما جنگله گفتم کو دار و درخت و حیووناش؟ گفت حیووناش همین حیوونای دوپان که اسم خودشون رو گذاشتن انسان توی این جنگل شیر هم باشی، بی هم نفس بمونی این حیوونای دوپا می‌گیرن می‌کننت تو قفس شیر واسه این حیوونای دوپا گربه ایه که فقط نعره می‌کشه گفتم تو هم مگه جزو این حیوونای دوپا نیستی؟ گفت نه، من فک می‌کردم شیرم، ولی بی هم‌نفس موندم دیوونه بود ولی عاقل شب که می‌شد عوض می‌شد دیگه خبری ازون فلسفی حرف زدنا نبود پشت به پشت هم سیگار می‌کشید یهو می‌دیدی تو دو ساعت یه پاکت تموم کرد هی سعی کردم اون تایمی که پیششم نذارم اینکارو بکنه ولی نمی‌شد جلوش رو گرفت گذشت تا اینکه یه شب بهم گفت شبا آدم یاد خاطرات میو‌فته یاد یار و یار و یار گفتم چی شد یار؟ گفت رفت نه که خودش بخوادا، زوری بردش گفتم کی بردش گفت عزراییل تازه فهمیدم این از همه عاقل تر چرا تو دیوونه خونس رفته بود یه گوشه کزکرده بود اشک می‌ریخت و سیگار می‌کشید دود سیگارش اتاق رو پر کرده بود بهش گفتم باز چته؟ می‌خوای عزراییل بیاد تو رو هم ببره؟ گفت اره بخدا می‌خوام که بیاد گفتم دلت گرفته؟ گفت اونو که عزراییل برد بعد دوسال خواستم تو بغل یکی دیگه فراموشش کنم فراموشش کردما ولی انقدی خبط کردم که رفت اولش فک کردم خودش رفت نگو فراریش دادم تا اومدم یچی بگم گفت زر نزن سیگار بده این یکی تموم شد هر وقت یه گوشه خلوت می‌دیدمش می‌دونستم دلش گرفته یبار بهش گفتم مگه نمی‌گن درد و دل کردن آدمو سبک می‌کنه؟ تو چرا سبک نمی‌شی؟ همونجور که قفلی زده بود رو ابرای آسمون یه لبخند تلخ زد و گفت می‌دونی عاقل جان، حرف زدن همه رو سبک می‌کنه، نوشتن همه رو سبک می‌کنه حتی ما دیوونه ها رو ولی شرطش اینه که با اونی که باید درد و دل کنی نوشته هات رو اونی که باید بخونه حرفای منو عالم و آدم می‌شنون و می‌خونن ولی اون یه نفری که باید نخوند و نشنید اصن ادم حساب نمی‌کنه منو خو حقم داره دیوونم خلاصه بگم بهت عاقل جان، مخاطب خاص من دیگه نمی‌خواد مخاطب خاصم باشه اینو مغز نصفه و نیمم می‌فهمه ولی این دل بی‌صاحاب نه اومدم یچی بگم ازون حال در بیاد ولی دیدم چیزی واسه گفتن ندارم یهو رو کرد سمتم و گفت می‌دونم چیزی نداری بگی برو بشین تو اتاق اینجا واسه شما عاقلا سرده سرما می‌خوری بلند شو از سوز سرما نمی‌شد از تو اتاق تکون خورد داشت برف میومد اومدم از پشت پنجره اتاق نگاه کنم ببینم چقد برف نشسته رو زمین دیدم تک و تنها با یه لا تیشرت داره تو حیاط قدم می‌زنه کاپشنم رو پوشیدم بدو رفتم پیشش گفتم چرا لختی دیوونه؟ بدون اینکه نگام کنه گفت دارم تمرین می‌کنم عاقل جان گفتم تمرین چی؟ گفت دارم‌ تمرین می‌کنم که اگه یه روزی برگشت و باهم رفتیم بیرون، اگه سردش شد کاپشنم رو در بیارم بدم بهش گرم شه سرما نخوره معشوقه جان نشسته بود داشت گنجشکا رو نگاه می‌کرد بهش گفتم چیز جذابی توشون هست؟ گفت نه، ولی منو یاد گنجشک خودم می‌ندازن گفتم مگه گنجشک داشتی تو؟ گفت اره خیلی ناز بود اولش سفت گرفته بودمش تو دستم که فرار نکنه، داشت خفه می‌شد بعد دیدم نه بابا موندگاره، نم نمک دستمو شل کردم یه اشتباه باعث شد ک بره بعد چن وقت اومد ولی من نمی‌دونستم هنوز می‌خوامش یا نه هنوز عاشقانه دوسش داشتما، ولی نمی‌دونستم می‌تونم دوباره بگیرمش یا نه نمی‌دونستم می‌تونم دوباره داشته باشمش یا نه چن وقتی بود خیلی ساکت شده بود رفتم بهش گفتم چته؟ چرا انقد ساکتی؟ گفت دلیلی واسه گفتن ندارم دیگ هر موقع که می‌گم یجوری نگام می‌کنن انگار که فقط منم که دیوونم انگار نه انگار که اینجا دیوونه خونه است و ما همه دیوونه چرا اصن خودت هیچی نمی‌گی؟ دو سه تا عاقل عاقل بستیم به نافت فک کردی واقعا عاقلی؟ تو از منم دیوونه تری عاقل جان وگرنه دم به دیقه نمیومدی حالم رو بپرسی و بشینی پا حرفام یه چن لحظه ساکت شد و یهو رو کرد بهم گفت بگو بینم اصن تو اینجا چکار می‌کنی؟ ما دیوونه ایم، تو چیکاره ای اینجا؟ خونه زندگی نداری تو؟ چرا اصن با هیشکی حرف نمی‌زنی فقط قفلی زدی رو من؟ این همه دیوونه تو این خراب شدس نمی‌دونستم چی باید بهش بگم خودمم نمی‌دونستم اونجا چیکار می‌کنم یه روز چشام رو وا کردم دیدم اونجام دیدم قفلی زدم روش حتی اسمشم نمی‌دونستم اون برا من دیوونه بود و من براش عاقل به خودم اومدم دیدم حرفاش بوی صداقت میده دیدم همه حرفاش از دل برمیاد سر همین بود کلا شد سوژم به هر بهونه ای بهش نزدیک می‌شدم تا باهاش حرف بزنم هیچکس رو اونجا نمی‌شناختم در حد سلام و علیک ولی این دیوونه رو خوب می‌شناختم اصن کی گفته آدم برا شناخت یکی باید اسمش رو بدونه؟ من این دیوونه رو بدون اینکه اسمش رو بدونم می‌شناختم یجوری که تابحال هیچکس رو نشناخته بودم عاقل بود ولی عاشق یه عاشق دیوونه یه روز خیلی شنگول بود داشت قدم می‌زد و آواز می‌خوند رفتم جلو گفتم شنگولی، خبریه؟ گفت اون خانوم دکتر مهربون چش قشنگه هست، الان پیشم بود معشوقه جان داره میاد اینجا دیدنم می‌خواد بیاد حالم رو خوب کنه نمی‌دونم امشب رو چجوری تا صبح بگذرونم دلم براش شده یذره باس برم موهامم کوتاه کنم راستی، تو لباس خوب نداری من بپوشم؟ نمی‌خوام وقتی میاد اینجوری هپلی و کرخت باشم شدم شبیه این لباسا که از رو بند میفتن زمین یجوری شاد بود که منم با شادیش شاد بودم بر خلاف روزای دیگه، اصلا سیگار نمی‌کشید ازش که پرسیدم گفت معشوقه جان دوس نداره سیگار بکشم خیلی ذوق داشت بعد مدت ها داشت به وصال می‌رسید چند ساعت بعدش توی اتاق نشسته بودم داشتم کتاب می‌خوندم دیگه شب شده بود نگاه کردم دیدم هنو تو حیاطه رفتم پیشش گفتم اینجایی چرا؟ گفت منتظرم؛ ادم منتظر خواب به چشماش حرومه گفتم مگه این همه مدت منتظر نبودی؟ این همه مدت نمی‌خوابیدی؟ گفت نه من خودم که نمی‌خوابیدم که، اون پرستار بی اعصابه میومد یه امپول می‌زد بیهوشم می‌کرد گفتم خو الانم زیاد بیدار بمونی میاد آمپول می‌زنه بهت گفت اشکال نداره بیاد بزنه من فعلا تا جایی که بتونم مقاومت می‌کنم در برابر خوابیدن دیدم خیلی کله شقه، منم خوابم میومد رفتم خوابیدم صبح که شد بلند شدم رفتم دم پنجره دیدم معشوقه جانش اومده داشتن دل می‌دادن قلوه می‌گرفتن دختره عجیب قیافش آشنا بود انگار یجا دیده بودمش عیهو دیوونه منو دید که دارم نگاهشون می‌کنم با دست بهم اشاره کرد دختره برگشت نگاه کرد و شکه شد انگار که جن دیده یکم باهم حرف زدن و دیدم دارن بحث می‌کنن آخرش دختره به حالت قهر و اشک آلود بلند شد رفت لباسام رو عوض کردم رفتم پایین پیش دیوونه بهش گفتم چی شد چرا رفت گفت من فک کردم اومده منو ببره فک کردم اومده حالم رو خوب کنه حلقه تو دستش بود تازه اونم فک می‌کرد من دیوونم حالا خوبه می‌دونه من بخاطر اون دیوونه شدم اصن فک کنم اونم دیوونه شده من از غم دوری و فراغ بهش می‌گفتم اون می‌خندید حتی تو رو بهش نشون دادم یجوری رفتار کرد انگار که کسیو نمی‌بینه منم عصبی شدم گفتم که بره بره و دیگه اینورا پیداش نشه یادش بهتر از خودشه برام اصن دیگه نمی‌خوام به یادشم باشم اون الان عشق یکی دیگس به یادش باشم که چی؟ دیوونم درست، بی غیرت نیستم که اصن من چرا انقد دارم فک می‌زنم یه نخ سیگار بده جون مادرت از نسخی دارم می‌میرم عجیب بود برام فک می‌کردم حداقلش اینه که از دختره بخواد دوباره بیاد پیشش یا حداقل یکم بیشتر پیشش بمونه تو همین فکرا بودم یهو داد زد: هوووی میگم یه نخ سیگار بده یه نخ سیگار در اوردم دادم به اون یه نخم گذاشتم رو لب خودم یه لحظه دیدم به قول دیوونه، خانوم دکتر چش قشنگ مهربونه داره رد میشه جفتمون باهم غلاف کردیم مخالف صد در صد سیگار بود چنباری بقیه رو جریمه کرده بود مدیر آسایشگاه بود در عین مهربونی آدم جدی و مقرراتی ای بود یه خانوم مسن ۶۰_۷۰ ساله که چشمای سبزرنگ خوشگلی داشت سر همین بود دیوونه بهش می‌گفت مهربون چش قشنگ همین که رد شد و رفت سیگارامون رو دوباره گذاشتیم رو لبمون و هم سیگار خودمو هم سیگار اونو روشن کردم هوا نسبتا سرد بود کام سنگینی می‌داد سیگارامون سیگارامون که تموم شد رفتم یه آدامس گذاشتم دهنم و یکم ادکلن زدم بو سیگاره مشخص نشه راهی شدم برم دفتر خانوم دکتر تا رفتم تو گفت سیگار کشیدی؟ سرما و سنگینی هوا باعث شده بود هرچی ادکلن هم بزنم باز بو سیگاره نره البته شامه قویش رو هم دست کم نگیریم گفتم حالا این یسری رو شما هم به بزرگیتون هم مهربونیتون ببخشید گفت باشه چیکار داری حالا؟ گفتم شماره تماس این خانومه که اومده بود امروز پیش دیوونه رو می‌خوام حال دیوونه زیاد مساعد نیست می‌خوام بیاد ازین حالتی که هست درش بیاره اینجور اومدن و رفتنش حالش رو بدتر کرده می‌دونین ‌که چقد منتظر بوده براش سرما و سنگینی هوا باعث شده بود هرچی ادکلن هم بزنم باز بو سیگاره نره البته شامه قویش رو هم دست کم نگیریم گفتم حالا این یسری رو شما هم به بزرگیتون هم مهربونیتون ببخشید گفت باشه چیکار داری حالا؟ گفتم شماره تماس این خانومه که اومده بود امروز پیش دیوونه رو می‌خوام حال دیوونه زیاد مساعد نیست می‌خوام بیاد ازین حالتی که هست درش بیاره اینجور اومدن و رفتنش حالش رو بدتر کرده می‌دونین ‌که چقد منتظر بوده براش یهو با یه حالت عجیبی گفت راجع به کی داری صحبت می‌کنی؟ گفتم خو معلومه دیوونه دیگ گفت کدوم یکی؟ گفتم همونی که کلا وقتم رو پیشش می‌گذرونم همونی ک امروز به قول خودش "معشوقه جان" اومد به دیدنش گفت اول بیا این قرصه رو بخور بعد باهم حرف می‌‌زنیم نمی‌دونم چرا ولی ناخواسته قرصه رو گرفتم و خوردم حتی ازش نپرسیدم چرا اینو بهم دادی تا قرصه رو خوردم انگار که کل خستگیای دنیا رو دادن بهم هر پلکم قد یه خاور وزن داشت از هوش رفتم وقتی که به هوش اومدم دیدم روی تخت دراز کشیدم و دست و پام رو بستن به تخت یهو خانوم دکتر چش قشنگه اومد بالاسرم ازم پرسید بهتری؟ گفتم من که چیزیم نبود، دیوونه حالش بد بود گفت اونو فعلا بیخیال چن وقته اینجایی گفتم شاید حدود ۶ ماه گفت آره، تو فک می‌کنی ۶ ماهه که اینجایی ولی یکسال و نیمه که تو اینجا بستری ای یکسال تمام هیچی نمی‌گفتی بعد یکسال یهو یه روز صبح که از خواب پاشدی شروع کردی به حرف زدن فقط با خودت با بقیه شاید در حد دو کلام هرچی دوا و قرص بود روت تست کردیم جواب نداد انگار که زیادی حال کرده بودی با خودت نمی‌خواستی ازون کالبد و دیوونه و عاقلی درونت خارج بشی امروز به معشوقه جانت گفتم بیاد اینجا تا شاید حالت بهتر بشه ولی سرش داد زدی و فراریش دادی همش می‌خواستی خود خیالیت رو بهش نشون بودی اونم نمی‌تونست این حالتت رو ببینه و گریه کنان رفت دلش سوخت برات دووم نیاورد و رفت وقتی حرفاش رو شنیدم انگار که یخ کرده بودم زبونم قفل شده بود تمام اون ۶ ماه داشت از جلو چشمم می‌گذشت بدون دیوونه تمام این ۶ ماه من بودم و من هیچکس دیگه ای نبود تموم اون کارا و حرفا رو خودم انجام داده بودم و گفته بودم عجیب بود ولی اتفاق افتاده بود جوری که حتی خودمم باورم نمی‌شد فک کن منه دیوونه باورم نمی‌شد اینو دیگه چ برسه به صد تا عاقل دوباره اون روزای تکراریه تنهایی اومد سراغم و دوباره سکوت...


ثبت نظر برای این شعر فعال می باشد .
اجازه نقد شعر در نظرات فعال می باشد .


نظرات و انتقادات کاربران

تماس با ما

آدرس : خیابان ستارخان ، قبل از پل شیخ فضل الله ، کوچه نیلوفر ، ساختمان گلها ، طبقه دوم جنوبی ، واحد 5

تلفن : ۴۴۲۸۰۰۵۸-۰۲۱

فکس : ۴۸۲۸۰۰۵۹-۰۲۱

ایمیل : info@hamsoraei.com
آمار بازدید

امروز : 271

دیروز : 287

هفته پیش : 1750

کل : 1395966

هم سرایی(اقتراح) نوعی سخن منظوم ِ مبتنی برمشارکتِ ذوق ها وقریحه ها حولِ یک اندیشه یا خیال شاعرانه است که ازسوی یک تن پیشنهادمی شود وبه فعالیتِ خلّاقانه ی جمعی می انجامد.به سخنی دیگر،این شیوه سخن، سُرایشی جمعی وهم خیالیِ گروهی با درونمایه ومضمونی یگانه است.

 

تمام حقوق برای سایت همسرایی محفوظ است. 1398