دفتر : نویسش هایی در لابه لای پیاده رو( اندیشه و نقد ادبی)

تاریخ ایجاد : 2/2/1399 - 16:36

درآمدی به کارآمدگی: اصل ها و نشانه ها، وصل ها و فکرها و فصل ها و نگاه ها

درآمدی به کارآمدگی: اصل ها و نشانه ها، وصل ها و فکرها و فصل ها و نگاه ها به قلم : عابدین پاپی پیشامتن: واژِگان یک محورهم نشینی را در جهان زیست بشربازی می کنند و یک معیار جانشینی وحاصل این هم نشینی و جانشینی مبحثی را به نام گفتگومندی در پی دارد . این گفتار یک مشاهده ی میدانی و تجربی از آنتولوژی ( هستی شناسی) واژه ها در جهانِ معناست که بر اساس سال ها اندیشیدن در خویش و جهانِ پیرامون خویش حاصل آمده است و منبع آن تنها فکرو اندیشه است و به بیانی با بسیار فکر کردن و فراوان اندیشیدن در جهان درون و جهانِ بیرون مفاهیم هستی به دست آمده است . لذا سه موضوع که ارتباط مفهومی با هم دارند را به نام اصل ها و نشانه ، وصل ها و فکرها و فصل ها و نگاه ها را ابتدا انتخاب و من بعد اختیار کرده ایم که به طور مجزا به هرکدام از این موضوعات به شرح ذیل می پردازیم و نکته ی قابل توجهی که در این گفتار به دست می آید این که، واژِگان نیاز به کشف، شناخت و پردازشی مفهومی دارند که در این راستا مهم ترین چیزی که حاصل می آید این است که در می یابیم که این واژِگان چگونه ارتباطی با هم دارند ، چه کارکرد وکاربردی را در سیر زمان و مکان در جامعه ایفا می کنند ودارای چه ازمنه های مفهومی و دامنه های ذاتی در خویش و طبیعت و جامعه هستند. نگاه اول) ریشه شناسی اصل ها و نشانه ها ، وصل ها و فکرها و فصل ها و نگاه ها الف) اصل ها و نشانه ها واژه ی اصل به معنی واقعی و حقیقی است و در مقابل آن فرع می باشد که به معنای غیر اصل و واقعی است . مرسوم است که می گویند فلان کس آدم اصیل و ریشه داری است و یا فلان چیز خیلی اصیل و قدیمی است . به چیزی یا کسی که به عنوان مرجع مدنظرووارسی است اصل می گویند . پایه و بنیاد هرچیزی یا کسی می تواند اصل آن چیز یا کس مورد نظرهم باشد . در قدیم الایام تا به امروز اصل بودن و رجوع به اصل مهم و سازنده بوده است زیرا که بدون توجه به پایه و بنیاد هرچیزی یا کسی نمی توان پایه و یا بنیاد دیگر را برآن بنانهاد . اصل می تواند یک نوشتار باشد و یا یک چیز گران سنگ که مثلن می گویند نسخه اصلی و یا کپی برابر با اصل و یا نسخه ی بدل یا بدلی. اصل یک ساخته ی یا نوشته ی اصیل است که سایر ساخته ها بر روی آن ساخته و یا نوشته می شوند.به مانند: دست خط اصلی یک نویسنده یا طراحی اصلی یک هنرمند یا نقاش. یا به مانند زمین یا آسمان یا به مانند یک فیلسوف یا متفکر که برپایه ی فکرآن افکار دیگری هم با شیوه ها و متدهایی دیگر ساخته می شود. ساخته را می توان اصل نامید وبرساخته را فرع و یا اصلی که برپایه ی اصلِ حقیقی بنا شده است . به هرچیزی که تولید و یا به تعبیری ساخته می شود اصل می گویند وآن چیزی که از روی همان چیزاصلی ساخته می شود را فرع یا بدل می گویند. یک نقاش رئالیسم وقتی یک نقش ذهنی ازطبیعت را بر پایه ی همان واقعیّت های طبیعی در ذهن تداعی و بربوم می کشد درواقع نوعی اصل از همان اصلِ پایه است . بنابراین اصل ها درتعیین هستندگی های اجتماعی و فرهنگی تأثیر به سزایی دارند . استنباق یک فرع یا بدل از اصل بدون توجه به خودِ اصل ممکن نیست زیرا که با رویکردی اُپوخه وار مواجه خواهیم شد. مثلن یک نقاش می تواند خورشید یا ماه و یا یک انسان دیگر را با رنگ و لعاب وفکری دیگر نقاشی کند اما پاک کردن نشانه های اصلی که به عنوان ارزش معیار مدنظرهستند امری بس سخت و دشوار است . وازه ی نشانه به معنی نشان داده شده است . به هر چیزی که از خودش علایمی را به نمایش می گذارد نشانه می گویند. نشانه به معنی چیزی و یا کسی است که از طریق حواس پنجگانه احساس می شود. به مانند: شنیدن صدای آب. یا مشاهده ی یک شبِ مهتابی و یا بوئیدن یک گل یا یک سیب و یا چشیدن مزه ی یک غذا یا مزه ی چیزی که تلخ و یا ترش و یا شور و شیرین است . نشانه ها به دو دسته تقسیم می شوند:نخست نشانه های طبیعی و دیگر نشانه های مصنوعی و اجتماعی است .نشانه های طبیعی به نشانه هایی گفته می شود که در دل طبیعت دیده می شوند به مانند: کوه ، دریا، دشت، آسمان، زمین، ابر ، باران، برف، خورشید، ماه، ستارگان و ... و نشانه های مصنوعی و اجتماعی به نشانه هایی اطلاق می شود که یا ساخته ی دست بشرند و یا تلفیقی از اجتماع به شمار می روند که این اجتماع می تواند نوع انسان دوپا باشد تا موجودات چهارپاو دوبال و خزندگان. ب) وصل ها و فکرها واژه ی وصل به معنی پیوند و درهم تنیدن است . ارتباطِ دو چیز که یک مفهوم کلی را می رساند نوعی وصل است . وصل می تواند ازدواج دو نفر باشد که تبدیل به تولید مثل می شود ویا می تواند رابطه ی دو موجود دیگر باشد که این رابطه تداوم دارد. وصل ها به دو دسته تقسیم می شوند: نخست وصل های انسانی و اجتماعی است به مانند: وصلت دو نفر از برای زیستن و دیگر وصل های فکری و هنری است . پیوند دو تابلوی نقاشی از حیث ساختار و محتواکه هردو سوررئالیسم و یا رئالیسم هستند نوعی وصل هنری است و یا پیوند شعراز دو شاعر که از ساختار و درون مایه ای عاشقانه و یا اجتماعی برخوردارندرا می توان نوعی وصل هنری نامید . وصل هنری می تواند پیوند دو نگاه هنری متضاد هم باشد که در یک تابلو و یا شعر پیامی واحد و یا چند جانبه را می رساند. پیوند بین وصل هنری با وصل فکری در این است که در هر هنری می توان فکری را دریافت و درهرفکری هم هنری وجود دارد.هنر بی فکر هنر نیست و فکربی هنرهم فکر نیست و البته فکر بی هنر هم فراوان است . هر هنری از کاربست هایی فکری برخوردار است ولی هر فکری دارای پشت بند هنری نیست. واژه ی فکر به معنی جستجو ، کاوش ، کند و کاو و اندیشیدن به چیزی یا کسی است . وقتی می گوئیم دارم فکر می کنم آنچه در ذهن تداعی می شود این است که به چه چیزی فکر می کنی؟ فکر به تنهایی بی معناست و با حرف «به» معنای خود را به دست می آورد. مثلن فکر کردن به چه چیزی و یا چه کسی؟ فکر زمانی معنا دار می شود که فردموضوعی را برای فکر کردن انتخاب نماید ومفکرویا متفکر کسی است که بسیار فکر می کند . بسیار فکر کننده را درجهت نیل به یک کشف جدید متفکر می نامند. فرق بین اندیشه وفکردراین است که پی آمد بسیار فکر کردن اندیشه است . اندیشه زمانی به وجود می آید که فرد برروی یک موضوع بسیار فکر کند و پی آمد آن کشفِ مفاهیمی تازه و بکر است . فکرها به چند دسته تفسیم می شوند: فکرهای ادبی و هنری، فکرهای سیاسی، فکرهای اقتصادی ، فکرهای اجتماعی، . یک جامعه شناس کسی است که اجتماع را در ابعاد مختلف مورد مطالعه قرار می دهد. یا یک هنرمند کسی است که هنر و جامعه ی هنری را موردشناخت و واکاوی در ابعاد مختلف قرار می دهد. ج) فصل ها و نگاه ها واژه ی فصل به معنی بخش و جدایی است. جمع آن فصول است و از طبیعت اقتباس شده است . فصول به معنی فصل های سال است . هر فصلی دارای ویژگی های ظاهری و باطنی منحصر به فردی است . مثلن فصل بهار با فصل زمستان در تفاوت است زیرا که این دو نقطه ی مقابل هم می باشند.فصل به معنی جدایی است . در جهان دیروزبهارفصل گل و شادمانی بود اما در جهانِ امروز شادابی و گل را هم می توان در فصول دیگر سال مشاهده کرد. فصل ها را می توان به دودسته تقسیم کرد: یکی فصل های طبیعی است به مانند: فصل ها و ماه های سال و دیگر فصل های مصنوعی است که این فصل ها از روی فصل های طبیعی و توسط انسان ساخته شده اند . فصل در این گفتار بیشتر به معنی جدایی و در جوانبی هم به معنی فصول سال است که چه رابطه ای را با نگاه ها برقرار می کند . واژه ی نگاه به معنی دیدن است. دیدن یک چشم انداز طبیعی نوعی نگاه است . ابزار این نگاه چشم می باشد که ما به وسیله ی چشمان خودمی توانیم هر چشم اندازی را مشاهده کنیم . هر نگاهی دارای مفهومی خاص است به مانند: نگاه کردن به یک چشم انداز طبیعی و یا نگاه کردن به یک چشم انداز اجتماعی. نگاه یا مثبت و خوشایند است و یا منفی و ناکارآمد. نگاه درهمه ی موجودات وجود دارد ولی نوعِ نگاه انسان به خود و دیگران با نوع نگاه سایرموجودات در تفاوت است زیرا که در پشت بند نگاهِ انسان فهم، درک، فکروفرهنگ نهفته است . انسان فکر می کند از برای نیل به فهم و فهم می کند از برای نیل به درک و درک می کند از برای نیل به فرهنگ . هر نگاه انسانی یک سیر اندیشگی در جهت رسیدن به مقوله ای به نام فرهنگ است که همین فرهنگ انسان را با سایر موجودات متفاوت می کند. نگاه ها دو دسته اند: نخست نگاه های انسانی است و دودیگر، نگاه های طبیعی و غیر انسانی . فرق بین نگاه های طبیعت و طبیعی با نگاه های انسانی در این است که انسان با استفاده از نگاه هایش می تواند به مقوله ی تشخیص ، تمیز و تحلیل در هستی دست یابد اما در نگاه های سایر موجودات روند تشخیص ، تمیز و تحلیل مقطعی و تکراری است تغییر در نگاه های طبیعی ثابت و کند است اما در انسان سیال و کارآمد می باشد. نگاه دوم) درآمدی به رابطه ی اصل ها و نشانه ها : با توجه به تعاریفی که از اصل ها و نشانه ها ارائه شد می توان چنین برداشت نمود که اصل ها و نشانه ها ارتباطی ساختاری و تعاملی معنایی با هم دارند. جهانِ حیات جهانِ زندگی و زیستن است و این جهان برپایه ی اصل ها و نشانه ها بنا شده است . زمان و مکان و فضا سه عنصر مهم درنظام هستی به شمار می روند که تأثیر به سزایی در اصل ها و نشانه های اصلی به منصه ی ظهور رسانده اند. زمان یک نشانه است که مدام خود را در چرخه ی هستی به نمایش می گذارد وحرکت ماقبل و مابعد آن در جهانِ هستی نوعی حرکت اصیل و دامنه دار است . حرکت وضعی و انتقالی زمین و حرکت خورشید وسایر منظومه های شمسی خود مصداقی از اصیل بودن زمان به شمار می روند که هرکدام سهم خود را در نظام آفرینش به تصویر می کشند. مکان هم نشانه است و هم یک اصل به شمار می رود زیرا که هر مکانی در خود نشانه های متفاوتی را جا داده است . مثال: زمین با این که خود به عنوان یک نشانه پایه محسوب می شود ولی در دلِ خویش نشانه های متعددی را هم به تصویر می کشد و یا آسمان که به عنوان یک مکان فضایی است در دامان خود نشانه های دیگری را به نمایش می گذارد که در نوع خود بی بدیل ترین چشم انداز طبیعی و آسمانی است. شاید بتوان گفت جهانِ هستی جهانِ اصل ها و نشانه هاست زیرا که در اندرون هر اصلی نشانه ای وجود دارد و در کُنه هر نشانه ای هم اصلی مشهود است . همان طور که اصل ها مفهوم سازی می کنند نشانه ها هم مفهوم ساز هستند به گونه ای که مفهوم سازی درنشانه ها را درجهان هستی انسان ها برعهده گرفته اند . یک درخت به عنوان یک اصل ونشانه قادر به انتقال مفاهیم خود به جامعه به صورت مستقیم و واقعی نیست اما نشانه های خود را فطرتا" و ذاتا" و در ضمیر ناخودآگاه خود در طبیعت و اجتماع به تصویر می کشد . به بیانی درخت قادربه فهم کردن در نشانه ها در جهت نیل به مفاهیم را از خود سراغ ندارد و تنها موجودی که این مفاهیم را از نشانه ها دریافت می کند انسان است . نشانه های طبیعی نوعی حالتِ هم نشینی را با انسان ها در هستی برقرار می کنند ولی قدرت جایگزینی را بلد نیستند و این قدرت تشخیص، تمیز و تحلیل را موجودی به نام انسان در دلِ نشانه های طبیعی کشف می کند. بین وصل ها و نشانه ها رابطه ای تنگاتنگ وجود دارد به طوری که این پیوند مفاهیم را تفکرِ انسان به انجام و سرانجام می رساند. نکته ی دیگر مقوله ای به نام فضا است . جهان را می توان در سه بُعد نگاه کرد. نخست بعد زمانی است که چرخش جهان هستی را به دنبال دارد. دوم بعد مکانی است که سیر زندگی موجودات و جمادات را در قالب هایی متفاوت به تصویر می کشد و سوم بعد فضایی است که به فراتر از زمان و مکان مرتبط می شود . در فضا چیزی به نام زمان و مکانی که در جهانِ حیات وجود دارد دیده نمی شود. اگر چه فضا یک اصل و نشانه ی بارزی است و رابطه ی تنگاتنگی را با زمان و مکان برقرار می کند ولی در جوانبی هم زمان و مکان را همراهی نمی کند . فضا تا زمانی که روابط خود را با منظومه ی شمسی حفظ می کند قابل تأمل است و در زمانی که آنسوتر از این دو و فراتر از این دو قرار می گیرد در واقع محل بحث و تأمل نیست . بنابراین پرسش این جاست که اصل ها و نشانه ها درجهان هستی چگونه با هم ارتباط برقرا می کنند وعامل این ارتباطات چه چیزهایی است؟ در جواب به این پرسش باید گفت که ابتدا بایستی اصل ها و نشانه ها را مشخص نمود و من بعد به چگونگی ارتباطات فی مابین پرداخت. در جهانِ هستی ما با نشانه های متفاوتی روبرو هستیم به گونه ای که جهان آکنده از نشانه است ولی اصل ها به اندازه ی نشانه ها نیستند. به عنوان مثال: خورشید یک اصل است که اصالت آن به طبیعت می رسد و ماه و ستارگان هم به عنوان یک اصل در هستی به شمار می روند اما نشانه های مصنوعی زیادی در جهان معنا و جهان اجتماعی وجود دارد که هرکدام می توانند یک اصل باشند ولی اصیل نیستندچرا که هراصلی هم می تواندنشانه ای باشد امابه هر نشانه ی اصیل اصل می گویند. بنابراین رابطه ی یک نشانه با نشانه ی دیگر براساس و قاعده ی یک اصل نهادینه می شود. درعلم مردم شناسی اغلب مردم مرتبط به یک اصل و تبارهستند و تقسیم بندی جوامع چه از حیث قبیله و چه از لحاظ طبقه ی فکر خود وابسته و همبسته به نوعی اصل می باشد . برای نیل به یک نشانه مستلزم آن کشفِ اصلِ آن نشانه ضروری است که این نشانه تا چه اندازه اصیل و بنیادی است. هر اصلی با کشف نشانه هایی مشخص هویت خود را در جامعه بازتولید می کند. هر نوری به مانند لامپ خانه یک نشانه برای روشنایی است و یا نورماه نیر نوعی نشانه ی طبیعی از برای روشنایی در شب است اما اصل این نشانه ها را باید از اصلی به نام خورشید جستجونمود. شاید یک شاعرو موسیقی دان نمادی ازادبیات و هنردر جامعه باشند ولی اصل این نشانه ها را بایستی ازاصیل آن ها که خودِ شعر و هنر است جستجو کرد. همیشه نشانه ها با اصل ها مشخص و معین می شوند ولی نشانه ها در تعیین اصل ها به اندازه ی اصل ها تأثیر گذارنیستند. یک نشانه در دلِ یک اصل به وجود می آید و یک اصل هم در بطنِ یک نشانه حضور دارد . مثلن وقتی از ادبیات و شعر نو در ایران یاد می شود این یادآوری نشان از اصل هایی چون نیما و جمال زاده دارد. اصل ها ونشانه ها درگفتگوی با هم هستند و سیر زمان این گفتگومندی را به شیوه های متفاوت تری هم جلوه می نمایاند. مهم ترین عاملِ ارتباطِ در بین اصل ها و نشانه ها حالتِ «هم نشینی » است . به عنوان مثال: در یک باغ پر از درخت و گل و سمبل هم می توان اصل ها را مشاهده کرد وهم نشانه ها را. اصل ها شامل باغ و درختان باغ می شود و دردلِ این باغ و درخت ها هم هزاران نشانه به تماشا نشسته اند . رابطه ی اصل ها و نشانه ها یک رابطه ی دو سویه است و این دوسویگی هم بر اساس هم نشینی به دست می آید . نشانه ها در دلِ خود دارای مفاهیمی هستند که هر کدام از این مفاهیم هم خود نشانه ای است . شما در یک چشم انداز طبیعی انگشت اشاره ی خود را بر هر چیزی که بگذارید یک نشانه است اما شناختن اصل ها در این باغ طبیعی به مانند نشانه ها ساده نیست. به هر روی انسان به مانند طبیعت ازدو نشانه برخوردار است: یکی نشانه ی ظاهری و آن دیگر نشانه ی باطنی است ونشانه ی باطنی آن نیز خود از نشانه هایی تشکیل شده است .مثلن سخاوت و ایثار و بردباری از صفات باطنی انسان به شمار می روند و چه بسا یک گذشت در جامعه تبدیل به صفات باطنی دیگری هم در جامعه می شود . انسان وقتی از خود گذشتگی داشته باشد به درجات انسانی بالاتری هم به وسیله ی همین ازخود گذشتگی خواهد رسید. مثلن کار نیک کردن به شما آرامش درونی وآسایش بیرونی و اجتماعی می بخشد. دیگرمبحث نشانه های هم نشان است . هم نشانی در نشانه ها می تواند اصیل باشد ویا غیراصیل . مثلن در یک خانواده افرادی هم از حیث ظاهروهم ازلحاظ باطنی با یکدیگر شباهت دارند واین هم نشانی می تواند نوعی تفاهم فکری و فرهنگی را ایجاد نماید و از بُعدی دیگر می تواند چنین نباشد زیرا که همیشه هم نشانی در نشانه ها به معنای تفاهم نیست بلکه ممکن است نوعی تقابل را ایجاد نماید. هم نشانی در نشانه ها اگراین هم نشانی ها اصیل باشند باعث تفاهم می شود واگرغیر اصیل باشد منجر به تقابل ومخالفت خواهد شد. مثلن شاعری دوست دارد که مثل شاعر دیگری لباس بپوشد و یا شعر بگوید اما شاعر دیگرچنیین رفتاری را دوست ندارد. هم نشانی در نشانه ها در بین سایرموجودات وطبیعت مشهوتر است تا در میان آدم ها. دلیل عمده شاید برمی گردد به وجه اشتراکات فکری و فرهنگی ودرابعادی هم جسمی که در بین آدم ها وجود دارد. حسادت و حقارت دو ویژگی بارز دربین آدم هاست که پشت بند این دو رفتارعقل و فکر انسان است ودرزوایایی نگاه آدم ها را نسبت به یکدیگر تغییر می دهد. بر روی هر چیزی که انگشت اشاره ی خود را دراز کنیم یک نشانه را هدف قرار داده ایم ولی اشاره به هر چیزی به منزله ی اصل بودنِ آن نشانه نیست. در یک کنفرانس علمی یا همایش هنری همه از یک جنس و فکر هستند ولی همه از لحاظ علم و هنر اصیل نیستند و درست است که هر کدام ازاین جمع به نوبه ی خود مملو از هم نشانی است وهرهم نشانی هم می تواند نشانه ای باشد ولی هر نشانی تنها به نوبه ی خود یک نشانه است نه یک هم نشانی اصیل. نگاه سه) در آمدی به رابطه ی وصل ها و فکرها وقتی جهانِ هستی را در یک چشم انداز کلی نگاه می کنیم دراین چشم انداز به یک پیوند جدا ناشدنی برخورمی کنیم که این پیوند ریشه در افکارطبیعت وافکار جامعه دارد. مبانی وبانی پیوند های طبیعی را می توان حرکت ذاتی طبیعت نامید ومبانی و بانی پیوند های اجتماعی را حرکت فکری انسان برشمرد .هر پیوندی در جهان معنا از یک فلسفه ای بهره مند شده است به گونه ای که پیوند سلسله وار کوه ها را و یا پیوند و هم نشینی جنگل ها وحتا درختان در یک جنگل را می توان فلسفه ای طبیعی قلمداد کرد. وصل های اجتماعی را که به صورت زنجیره واردر کنار هم زندگی و حیات دارند را می توان نوعی فلسفه ی اجتماعی برشمرد. از دیرباز وصل ها و فکرها پا به پای هم و درکنارهم زیست کرده اند . زیست مندی این دو به طرزی بوده که نوعی حالتِ هم نشینی و جایگزینی را درهستی به نمایش گذاشته اند. پرسش این است که وصل وفکرها چه تعامل و ارتباطاتی را با هم درهستی به نمایش می گذارند؟ تصور بر این است که هر رابطه ای از یک قاعده ی علت و معلول برخوردار است و رابطه ی وصل ها و فکرها نیز یک رابطه ی دوسویه است که یکی علت است و آن دیگرمعلول و می توان چنین گفت که هر علتی معلولی دارد وهرمعلولی هم ازعلتی نشأت گرفته است. وصل ها را می توان نشانه هایی قلمداد کرد که این نشانه ها به دنبال پیوندی ناگسستنی در بین نشانه ها هستند. این وصل می تواند طبیعی باشد یا اجتماعی و مفهومی . انسان حیوانی متفکر است وفکر صفت بارز و کارآمد آن است . بنابراین هر فکری که دارای مفاهیمی اجتماعی با شد را می توان یک وصل نامید . کار یک متفکر وصل یک مفهوم به مفهومی دیگرویا وصلِ به بدنه ی جامعه است که این مفهوم به جامعه حرکت و پویایی و گویایی می بخشد. انسان ها همه فکرمی کنند ولی همه به دنبال وصل نیستند . جامعه زمانی به بالندگی و پالندگی دست می یابد که بتواند افکار خود را به هم وصل کند . سعدی می گوید: بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک پیکرند چه عضوی به درد آورد روزگار دگرعضوها را نماند قرار رابطه ی وصل و فکر یک رابطه ی دو جانبه است و سعدی صحبت از وصلِ فکرها وهم ذات پنداری فکرها را دراین شعر مطرح می کند.انسان چه به صورت فردی و چه ازلحاظ جمعی دارای وصل ها و فکرهایی مشترک است که این وصل ها و فکرها او را به دنبال هدفی مشترک و جامعه ی هدفی مشترک هدایت می کند. فکرها را می توان به یکدیگر وصل کرد ولی وصل ها را نمی توان به یکدیگر فکرکرد زیرا پشت هر وصلی یک فکرِ انسانی نهفته است . فکر به عنوان یک داشته ی انسانی عمل می کند که به دنبال وصل هاست . یک بازیگرویا فوتبالیست هدفی جز این ندارد که فکر هنری و ورزشی خود را به جامعه وصل کند . وصل کردن یک فکر به فکر دیگر ازعواملی است که در سرشت همه ی انسان ها نهادینه شده است . انسان موجودی اجتماعی است و جامعیّت خود را از طریق وصل افکارش به جامعه به دست می آورد. پرسش دیگر این است که چرا فکرها به جای وصل ازیکدیگر فصل می شوند؟ مقوله ی وصل شدن و فصل شدن یک مقوله ی دیرینه دار فلمداد می شود که ریشه در مفاهیم سیاسی – اجتماعی دارد. هم رنگ شدن جامعه با هم فصل شدن جامعه متفاوت است. سعدی می گوید: اگر خواهی که نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو شاید سخن نغز سعدی در جوانبی نوعی تجربه گرایی است که بر اساس تفریح و تفرج خویش درکُنه جامعه به دست آورده است و این روند نمی تواند در قالبی فراگیر جامعه را تحت تأثیر قرار دهد. در خیلی از مواقع افراد به جای هم رنگ شدن وهم سنگ شدن به هم فصل شدن التفات دارند چرا که در برخی موراد هم رنگ جماعت شدن در جامعه ی امروز موجب دیس تایمی ( کج فهمی) و انومی هایی می شود که به ضرر و زیان جامعه تمام می شود. پیوند یک دلال و بازاری با یک نویستده وهم نشینی وهم سنگی این دوفرد تحت هیچ شرایطی مقبول و معقول نیست چه این که هم تفاوت فکری باهم دراند وهم تقابل فرهنگی و زبانی. وصل زمانی شکل می گیرد که تفاهم فکری و تقارن وصلی وجود داشته باشد . همیشه فصل شدن با وصل شدن در تقابل بوده است چرا که جامعه با هم جنس خود پرواز می کند . به عنوان مثال: حتا پرندگان نیز درطبیعت به جای هم وصلی به هم فصلی توجه بیشتری دارند زیرا که از قدیم گفته اند: کند هم جنس با هم جنس پرواز کبوتر با کبوتر باز با باز لذا تنها شباهت بین پرندگان که به عنوان صفت معنایی آنان محصوب می شود مقوله ای به نام پرنده بودن و یا به بیانی دوبال بودن است که البته این صفت تنها مصداقی مبنی برهم وصل شدن پرندگان نیست بلکه سلایق فکری وعلایق رفتاری و روحی هم لازمه ی کار است . لذا فکرهای بسامدی در جامعه وجود دارد که هر فکری مختصِ به یک طبقه یا طیف خاصی می باشد . به مانند: فکر سیاسی ، فکر اجتماعی، فکر کارگری، فکر هنری ، فکر ادبی، فکر بازاری، فکر تجاری، فکر اقتصادی، فکر فرهنگی، فکرمذهبی و ... که هر کدام از این فکرها با طبقه ی خود بیشتر کلاف می خورندزیرا که تفکر یک کارگر با یک بازاری یکی تیست و تفکر یک فرد سیاسی هم با یک فرد ادبی همخوانی نداردچه این که نه میدان ها یکی است و نه تاختن ها. برای این که فکرها با هم کلاف بخورند نیازِ به ، توپ بازی ، زمین بازی و یار بازی مشترکی است . با این تعابیر درمی یابیم که هر فکری با فکرِهم نوعِ و جنس خود وصل می شود. وصل شدن فکرها در شرایطی صورت می گیرد که زمین بازی ، توپ بازی و یار بازی یکی باشد . افرادی که در یک ورزشگاه فوتبال کنارهم قرار می گیرند یا فوتبالیست اند و یا دوستار فوتبال اند . بنابراین اگرغیرازاین باشد چیزی به نام وصل ها و فکرها صورت نمی گیرد. مثلن وقتی می گویند : وزارت فرهنگ و ارشاد به منزله ی این است که افرادی که دراین مکان قرارمی گیرند بایستی همه یا فرهنگی وهنری باشند و یا دوستدار فرهنگ و اگرغیرازاین باشد درواقع آن وزارت با نوعی بیکاری پنهان مواجه خواهد شد. و یا باز نمونه: در یک انجمن شعرما با وصل ها و فکرهایی مواجه می شویم که فهم و درد مشترک دارند. شما نمی توانید یک بازاری و یا فوتبالیست باشید وبدون هیچ پیش زمینه ای در یک انجمن شعر حضور پیدا کنید. در یک انجمن شعر یا باید شاعر باشید و یا حامی و دوستدار شعر و شاعری و اگر غیر از این باشد در واقع خروجی کار منفی است . دیگر نکته بحث تعاملات و گفتگوهاست که در بین افراد متفکرویا عامه صورت می پذیرد. می توان چنین ابراز داشت که هر گفتگویی که درجامعه صورت می گیرد فاقدِ یک رده بندی معقول و دسته بندی مقبول است چرا که طبقات اجتماعی درجامعه بیانگر روندِ بارورشدن یک گفتگو را بر عهده گرفته اند به نحوی که تعاملاتی که از پیش سازها و پس سازهایی فکری واجتماعی بهره مند نباشد آن تعاملات با رکود و ایستایی مواجه خواهند شد. در جوامعی که به رشد وتوسعه پایدارِ زیستی و فرهنگی دست نیافته اند اغلب این تعاملات فاقدِ خروجی معقولی است چرا که مبانی و بانی این تعاملات از پیش زمینه های فکری و فلسفی بهره مند نیست. چگونه می شود یک تجار یا بنگاه دار با یک فرهنگی وارد تعامل شودمگر این که آن فرهنگی هم یک تجار یا بنگاه دار باشد و یا چگونه می شود یک فردِ سیاسی با یک بقال دوست شود مگر این که آن فرد سیاسی هم زمانی بقال بوده است! و یا چگونه می شود یک فردِ متموّل و ثروتمند با یک آدمِ فقیر دوست شود مگر این که آن فردِ ثروتمند یک روزی فقیر بوده باشد و حتا در چنین شرایطی هم این نوع تعاملات راه به جایی نخواهد بُرد! با تحقیق و پژوهش در جامعه به این نتیجه رسیده ام که آدم ها بر اساس داشته ها و نداشته ها یشان با هم تعامل می کنند و حاصلِ این تعاملات هم نوعی سودمندی و اپورتونیست (منفعت طلبی) است . یک روزداشتم در خیابان قدم می زدم که به ناگه با دومرد وارد تعامل شدم و این دو مرد هم گویا قصد دوستی با هم را داشتند و یک ریز یکی ازآن ها به آن دیگر اصرار می کرد که با من دوست شو ! من که از گفتگوی آن ها به دنبال یک پرسش بنیادی بودم از همین که اصرار فراوان بر دوستی داشت پرسیدم که چرا این قدر اصرار بردوستی دارید علت چیست؟ در جواب گفت که آخه ایشان هم شاعر است وهم هنرمند وهم این که پولدار هستش ولی من تنها شاعروهنرمند هستم اما وضعیّت جیبم خوب نیست و نمی دانم چرا با من دوست نمیشه! به او گفتم که دوست من شما در اشتباه هستید واصرار بی خودی می کنید ! گفت چرا؟ گفتم به خاطر این که از سه ویژگی که گفتید اون اصلی را ندارید و به خاطر این است که با شما دوست نمیشه و البته ممکن است که در خودِ شعروهنرهم با هم اختلاف فکروسلیقه داشته باشید. به هر روی اتفاق وصل ها و فکرها تنها با ویزگی های مشترک نیست بلکه بایستی این ویژگی های مشترک ریشه در زبان، فرهنگ و باورداشت های عامیانه هم داشته باشند زیرا که ممکن است دو نفر هم زبان باشند ولی دارای فرهنگی متفاوت باشند و یا هم فرهنگ باشند اما باورداشت های عامیانه ی آن ها یکی نباشد . لذا یکی عامیانه فکرمی کند وآن دیگ عالمانه. یکی عاقلانه فکر می کند و آن دیگر بازاری. یکی زبان اش ترکی است و آن دیگر انگلیسی است . یکی گویشی لُری دارد وآن دیگرکردی و یا بلوچی حرف می زند. یکی سر سفره اش ده ها نوع غذا وجود دارد و آن دیگر سفره اش پر از خالی است . یکی پوشش فرهنگی شاهانه ای دارد و آن دیگر ژنده پوش است و همه ی این ها در رابطه ی وصل ها و فکرها مؤثر وکارآمدند. نگاه چهار) در آمدی به رابطه ی فصل ها و نگاه ها هر فصلی آکنده از نگاه است . فصل ها مملو ازنگاه های متفاوت ومتشابه هستند. آدم ها به مانند فصول سال می باشند یکی به مانند بهار شاد و پرطراوت و سر سبز است وآن دیگر به مانند زمستان سردو کنده ازغم و نگرانی است . یکی درختِ پاییزی اش پا درخزان گذاشته و آن دیگر آسمانِ دِلش گرم وسوزناک است . یکی دلی کویری وخشک دارد وآن دیگر دِلش سبز وآباد است . بدین سبب رابطه ی تنگاتنگی بین فصل ها و نگاه ها مشاهده می شود. وقتی فصلی از سال می گذرد آدم ها به یاد خاطرات تلخ و شیرین آن فصل می افتند وهمیشه این خاطرات را در ذهن وزندگی خود تداعی و خطورمی کنند. گذشت یک فصل از سال به منزله ی گذشت فصلی از زندگی انسان است و بستگی دارد که انسان ها در این فصل چه کارهایی را انجام داده اند . شکست و پیروزی دو ویژگی مهم در زندگی به شمار می آیند که انسان ها در فصول سال تجربه می کنند وهر کدام از این ویژگی ها به عنوان یک خاطره ی تلخ و یا شیرین در ذهن انسان ها ذخیره می شوند. انسان ها دو نوع فصول دارند. یکی فصول عینی است و دیگر فصول ذهنی است . در فصول عینی افراد به عینه عینیّت ها وواقعیّات طبیعی را مشاهده می کنند . مثلن به عینه باریدن باران و برف و یا سرمای شدید ویخبندان و یا گرمای سوزناک و یا خزان و برگ ریزان وباد و بوران را تجربه می کنند و یا حوادثی طبیعی را به مانند سیل و زلزله و یا خسوف و کسوف را در طبیعت مشاهده می کنند و یا حوادث اجتماعی را اعم از مرگ و میر و یا تصادف و بیماری های لاعلاج را در جامعه تجربه می کنند. اما فصول ذهنی چیزهایی را در ذهن تداعی می کنند که ساخته ی دست و یا فکر خودشان است به مانند: نوشتن یک کتاب شعر و یا رُمان و یا کشیدن یک تابلوی نقاشی و یا طراحی یک نقشه ساختمان در ذهن و یا بافتن یک فرش یا ساختن یک مجسمه یا ماشین و یا هواپیما. به فصولی ذهنی می گویند که یا به مرحله ی ساخت و تولید می رسند و یا در ذهن انسان در حال خیال پردازی اند . در خیلی از موارد انسان ها در ذهن خود اهداف و آرزوهای بلندی را خواهان هستند اما این آرزوها هرگزعملی نمی شود بنابراین خیال بافی در ذهن همیشه همراه انسان ها در سیر و سیاحت است و گاهی هم این خیال بافی ها به واقعیت تبدیل می شود که این مهم اغلب در دایره ی شعر،هنروموسقی اتفاق می افتد. فصل ها بخشی از نگاه های آدم ها به شمار می روند که آدم ها از طریق همین فصل ها نگاه های خود را به وجود می آورند .فصل ها و نگاه ها به دو دسته تقسیم می شوند: نخست فصل های طبیعی و دیگر فصل های انسانی و نگاه ها هم به نگاه های طبیعی و نگاه های انسانی تقسیم می شوند. فصل ها و نگاه ها لازم و ملزوم یکدیگرند.هر فصلی نگاهی دارد و هر نگاهی دارای فصلی است .دو نوع ارتباط بین فصل های طبیعی و نگاه های طبیعی و فصل های انسانی و نگاه های انسانی وجود دارد. یک سال دارای چهار فصل است که به طور فطری و طبیعی این فصول در چرخش اند و هر کدام از این فصول نیز از نگاه هایی بهره مند شده است . طبیعت آکنده از نگاه است وهرنگاهی هم ذات و طبیعت خاصِ خود را دارد . یک شاعر با بهره گیری از ویژگی های مکتب ناتورالیسم شعری طبیعی را می آفریند و شاعری دیگر نگاهی رئالیسم را به طبیعت دارد. نگاه به طبیعت می تواند هنری باشد یا ادبی و یا می تواند اجتماعی و یا سیاسی باشد. آدم ها به انحای متفاوت از فصل های طبیعی نگاه هایی طبیعی و معنادار را استخراج می کنند. نگاه به فصول طبیعی می تواند نگاهی عمومی باشد و یا هنری. نگاه عموم به یک منظره ی طبیعی کاملن مشترک و شبیه به هم است ولی نگاه هنرمند با هنرمند دیگر نسبتِ به فصول طبیعی در تفاوت عمده است چه این که یکی واقعی به طبیعت نگاه دارد وآن دیگر نگاهی خیالی دارد . یکی نگاهی نمادگرا به طبیعت دارد و آن دیگر نگاهش رمانتیک است . یکی نگاه متافیزیک به طبیعت دارد و آن دیگری پاتافیزیک . یکی غم را در فصلِ بهار در شعر و یا نقاشی خود لحاظ می کند و آن دیگر شادی و طراوت های زندگی رادر فصل زمستان در هنر خود به تصویر می کشد . یکی پاییز را نماد سربلندی و سرسبزی و جوانی می داند و آن دیگر نگاهی زرد و پیر و افسرده به پایز دارد. یکی تابستان را فصلی معتدل و مطلوب می داند و آن دیگر به سوزناکی گرما ی خورشید التفات دارد. دیگرمقوله فصول انسانی و نگاه های انسانی است. انسان ها به مانند فصول سال هستند که هر کدام علاقه ی خاصی به فصلی دارند. تولدِ یک فرد در زمستان و حتا در یکی از ماه های این فصل می تواند علاقه وعلقه ی یک فرد را به آن فصل نشان دهد زیرا که نگاه های اولیه ی این فرد با چشم اندازهای زمستان کلافی عمیق خورده است وهمیشه نگاه اول می تواند نگاهِ آخر یک فرد در زندگی هم قلمداد شود. انسان ها به مانند فصول سال هستند که تولد آن ها شبیه بهار است وحیات و مرگ آن ها هم به مابقی فصول سال نزدیک است . مشخصه های یک فصل را آدم ها بر اساس سیر زندگی خویش تجربه می کنندو فصول را به عنوان معلم خویش می پذیرند. بخش عمده ای ازرفتاروکردارافراد مختصِ به طبیعت است که می توان به اخلاق ، منش، بینش ، آگاهی، ایثار، ازخود گذشتگی ، امید، ناامیدی، عدالت، ظلم، مهربانی، بی رحمی، شادی، غم، اراده، اختیار، انتخاب ، تصمیم و ... اشاره نمود. بنابراین، نگاه اخلاقی یک فرد نسبتِ به فردِ دیگرو یا انتخاب درست یک فرد در زندگی و یا اراده ی آهنین یک فرد نسبتِ به مشکلات زندگی برگرفته از فصول سال است . وقتی یک فرد در مقابل مصائب زندگی محکم و استوار است این فرد را به کوه تشبیه می کنند ویا وقتی یک فرد دررفتاروکردارخویش صادق و زلال است به آب تشبیه می کنند و یا وقتی یک مادردرزندگی برای فرزندش کاربی منت انجام می دهداین مادر را به اشک آسمان از برای زمین تشبیه می کنند ویا وقتی یک فرد نور وامید و روشنایی به دیگران منتقل می کند آن را به ماه و خورشید تشبیه می کنند. بنابراین فصل ها و نگاه ها رابطه ای تنگاتنگ با یکدیگر دارند زیرا که هر فصلی نگاهی دارد و هر نگاهی هم فصلی دارد. فردی که ازغم وپیری صحبت می کند این فرد را به زمستان تشبیه می کنند ولی فردی که از شادی و طراوت و سرسبزی حرف می زند او را به بهار تشبیه می کنند. نگاه ها می تواند نگاهی انسانی باشد و یا طبیعی. نگاه یک انسان نسبتِ به انسان دیگر بستگی به سلایق روحی وعلایق فرهنگی و رفتاری فرد دارداما نگاه یک کوه به کوه دیگر همیشه مثبت است . کوه ها و دریاها، آسمان و خورشید وماه همیشه با هم اند ونگاهی مثبت به هم دارند ولی نگاه آدم ها را فکر و زبان و فرهنگ آن ها تعیین می کند. شما وقتی خودتان یک نشانه را تاریک می بینید تصور می کنید که دیگران هم آن نشانه را تاریک می بینندافراد روشن بین افرادی اند که به روشنفکری و روشنگری می رسند . تا روشن بین نباشیم به روشنفکری دست نخواهیم یافت. با رویکردی دیگر به فصل ها و نگاه ها می توان چنین برداشت نمود که نوعی جدایی غم انگیزدربین فصول سال وجود دارد. تبدیل یک حالت به حالت دیگر و تغییرزایش ها و رویش ها ، پویه ها و گویه ها، سویه ها و بویه ها، شایسته ها و بایسته ها، بایندگی ها وآیندگی ها و باید ها و نباید هاکه هر کدام در فصول هستی به دو روش تغییر طبیعی و اجتماعی رخ می دهند از جمله عواملی است که آواز جدایی فصل ها و نگاه ها را ترسیم می کنند. یک رابطه ی دیرینه بین فصول انسان ها وجود دارد و این رابطه شبیه فصول سال است . وقتی یک جسم پایان می گیرد در واقع روحِ این جسم هم تنها می شود. کسی نمی داند به کجا می رود اما از کجا آمده ام / آمدنم بهر چه بود وبه کجا می روم آخر ننمایی وطنم همیشه مصداقِ بارزی برای این جدایی است . اصل و وصل درجهان هستی دارای نگاه هایی خوشایند وشادابند ولی فصل ها که فرا می رسند نگاه ها مملو از اشک جدایی می شوند. آدم ها که می میرند تنها خاطراتشان بر جا می ماند و خاطرات جایگزین خودِ آدم ها می شوند. نگاه به کتاب و قلم یک فرد می تواند تصویری ذهنی را ازآن فرد بازگو نماید اما تصویر واقعی آن فرد دیگر نیست . شاید مرگ یک انسان مساوی باشد با مرگِ واقعیّات آن انسان اما زندگی خیالی و مفهومی آن در هستی همیشه وجود دارد. چه کسی می تواند یک جدایی را دوباره پیوند دهد. آن گنجشکی که دیروز مُرد با گنجشکی که امروز متولد شد تنها شباهت ظاهری دارند ورفتار و کردارآن ها با هم یکی نیست. طبیعت موجودات را تربیت و پرورش می دهد و ممکن است یک انسان را مهربان و رئوف بار آورد وانسان دیگر را ظالم و خشن. هر بهاری که می آید به مانند بهارپارسال نیست. هر خورشیدی که امروز از مشرق طلوع می کند طلوعش به مانند خورشید دیروز نیست. هر گلی که در فروردین متولد می شود به مانند گل فروردین پارسال نیست . هر پروازی که پرنده ی امروز می کند پروازِ پرندگانِ دیروز نیست. نباید افکارما اغفال شود و گمان رود که چون این عقاب مثل همان عقاب و مانندهمان عقاب پرواز و شکار می کند از نسلِ همان عقاب است . نباید فکر کرد که یک انسان وقتی بدنش آکنده از درد و استرس می شود این درد واسترس همان دردِ انسانی است . درد انسانی با دردِ طبیعی یکی نیست. شاید طبیعتی که معلم ماست استاد ما نباشد . همیشه یک معلم خوب یک استاد عالی نیست. اصلِ من شاید به یک خزنده نزدیک تر باشد تا یک دو پا. وصل من شاید به یک پرنده نزدیک تر باشد تا یک چهار پا. وصل ها همیشه دم از جدایی می زنند . نگاه ها همیشه دم از وصل نمی زنند. شاید هر فصلی یک وصلی داشته باشد . شاید هر نگاهی چشمی داشته باشد . کسی چه می داند شاید چشم ها بهتر از نگاه ها ، اصل ها را می بینندوصل ها را می شنوند و فصل ها را لمس می کنند. کسی چه می داند شاید چنان ها را می توان چنین هم سُرود: به خیابان که یک قدم از پا راگُم کرده است به همین شهر که در کوچه ای تنگ و تاریک بُن بست است افسوس می خورم من خیلی از خودم را در سطرها ی شما ننوشته ام در فصل های خودم نوشته ام چه کسی زندگی را به دو بخش ، بخش می کند شاید سهم تو بخشی باشد از اصل ها و نشانه ها شاید سهم او بخشی باشد از وصل ها و فکرها و سهم من همیشه فصل ها و نگاه ها بوده است فصل من یک قدم جلوتر از ویرگول های تاریخ جنگید و هنوز هم نگاه مردم به فصلِ شادی است چه کسی فصل غم را در آغوش مادران نوازش می کند؟ اصل ها که بمیرند دیگر نشانه ای از تاریخ نیست و هیچ وصلی فکرها را در دامانِ خود داماد نمی داند و تنها نگاه این خیابان فصلی است با دو نگاه یکی نگاه به آوارگی خیابان است که هیچ واژه ای او را به خانه دعوت نکرد و دیگر آزردگی قفس که هنوز که هنوز است فکر می کند آزادی یک بخش است !


ثبت نظر برای این شعر فعال می باشد .


نظرات و انتقادات کاربران

تماس با ما

آدرس : خیابان ستارخان ، قبل از پل شیخ فضل الله ، کوچه نیلوفر ، ساختمان گلها ، طبقه دوم جنوبی ، واحد 5

تلفن : ۴۴۲۸۰۰۵۸-۰۲۱

فکس : ۴۸۲۸۰۰۵۹-۰۲۱

ایمیل : info@hamsoraei.com
آمار بازدید

امروز : 282

دیروز : 299

هفته پیش : 1785

کل : 1395535

هم سرایی(اقتراح) نوعی سخن منظوم ِ مبتنی برمشارکتِ ذوق ها وقریحه ها حولِ یک اندیشه یا خیال شاعرانه است که ازسوی یک تن پیشنهادمی شود وبه فعالیتِ خلّاقانه ی جمعی می انجامد.به سخنی دیگر،این شیوه سخن، سُرایشی جمعی وهم خیالیِ گروهی با درونمایه ومضمونی یگانه است.

 

تمام حقوق برای سایت همسرایی محفوظ است. 1398