3
5
0
3
0

توجه : کلیه ی پیام های رد و بدل شده میان کاربران محترم سایت، باید مطابق و بر اساس قوانین و عرف کشور بوده و در هر حال موازین اخلاق و شرع را رعایت نماید. بدیهی است ، به هر نحو از انحاء ، مقامات ذیصلاح درخواست دسترسی به این صفحه را داشته باشند ، عیناً مطالب مورد نظر به آنها ارائه خواهد شد.

ارسال انصراف
دیگر آثار
1
0
0
4
2
5
3
1
5
1
0
0
1
0
0
دفتر شعر غزليات مينو


تاریخ ایجاد : 1396/5/1 - 11:15:56
آخرین ویرایش : 1396/5/1 - 18:18:33
مثنوي عشّاق

خالق عشق است ، ذات ذوالجلال
عشق يعني ، جانِ جان عين كمال

عاشقانه مي نويسم مثنوي
بيت هايي ، پُر زِ رازِ معنوي

عشق ، يعني ساغري پرخون شوي
همچو قِيسِ بنِ عَمَر مجنون شوي

عشقِ ليلي آتشش زد بي اَمان
دودي از او بَرنيامد بي گَمان

عشق اگر عُصيان كند درچشمِ يار
مي كشد حلّاج ها را پاي دار

عشق ،يعني بَرمَكي بهرِ دريغ
دلبري ها مي كند در زير تيغ

پس رفيقش تيغ نامردي كشيد
پشتِ هر مَردي زِنامَردي ،خميد

عاشق مجنون اگر لايق نبود
اِدّعاي عشقِ او دارد چه سود

وصل وهجران ، در دلِ عاشق يِكيست
شرطِ دل بستن ، فقط دل بستگيست

نازيوسف را ، زليخا مي كشيد
از همان روزي كه پيراهن دَريد

عشق يعني شعله ،يعني سوختن
چشم بر راهِ عزيزي دوختن

چون منوچهري كه يارش زهره بود
درهوايِ عشقِ او ، بَس شُهره بود

لطفِ خالق چون ، عشق رالنگ ديد
عاقبت ننگي نيامد ، زان پديد

عشقِ بيژن با منيژه گفتني است
همچو گل اَندر گلِستان چيدني است

تا زِ محبوبش پيامي مي رسيد
همچو گل بر دشت و صحرا، مي دميد

عشق يعني ، دلكُشي يا دلبري
ني به پِندارت كني ، خيره سري

رابعه چون از نهان شد آشِكار
رودكي ديداست تا پايانِ كار

عشقِ رنگيني پُر از اخبارِ اَرگ
اين چُنين شد رابعه محكومِ مرگ

عشقِ بكتاشي كه باهر نامه اي
در غزل ميگفت ، ميزد خامه اي

عشق يعني ، تيشه هابر بيستون
مثلِ فرهادي رسيدن ، تا جنون

عشقِ تيشه ، مي زند بر ريشه اش
عشقِ شيرين مي شود انديشه اش

عشق يعني ، ويس و راميني دِگر
مي كِشد با خود تمامِ دردِ سر

همچو رامين يك زمان صادق شوي
تا صد و ده سالگي عاشق شوي

وامق و عَذرا ستي ، عشقي نهان
عاقبت پايان خوش گردد عيان

وان دِگر ، زال است و رودابه نهان
مي فِشاند ، عطرِ عشق ، اَندر جهان

عشق يعني ، دانه و دامِ نگار
مرغ نالاني كه مي گردد شكار

عشقِ رستم ، وصلِ با تهمينه بود
در كمندش ، يك دلِ بي كينه بود

عشق يعني ، ديده ها خونا به گي
باسياوش شيوه ي ، سودابه گي

عشق دارد ، جلوه در مُلكِ سبا
عشق بلقيس و سليمان ، درخَفا

تاكه او دست از خداي خود كشيد
بَخت و تَختش ،تا خداوندي رسيد

هركجا ، نامي زِعشق آمد پديد
عاشق از معشوق ، فرمان ميخريد

تانوشتم مثنوي ، شد يك كتاب
قصه اي از رنج هاي بي حساب

عشق يعني ، خون فِشاني هاي دل
خونِ دل آميختن ، با آب و گِل

خالق عشق است ، ربّ ِ ذوالجلال
مي دهد خود عشقِ پاكان را كمال

عشق يعني ، همزباني با عمل
عشق ، نشناسد جهان را ، بادَغل

هركه دل را ، باوفا مي زد مَحك
عاقبت برزخم هايش ، زد نمك

مثنوي عاشقان ، پايان گرفت
قصّه ي عشق آخرش ، سامان گرفت

عشق يعني ، آتشي در جانِ توست
هردَمي ميسوزد و از آنِ توست

كلِ مطلب بادو مصرع شد تمام
من بِگويم تا شود ، ختمِ كلام

كارِ عاشق عاقبت درسِ وفاست
مزّه اش خونِ دل و طعمِ جفاست






اولين مثنوي نوشته شده ي قديمي،به سفارش مهربان استادم،مرورش برام خاطره انگيزه ببخشيد كه طولانيه(مثنويست ديگر)
{{userViewCount}}
{{likeCount}}
{{rateAvg}}
  • نظر ارسالی شما پس از تایید صاحب اثر در سایت نمایش می یابد
  • نظرات شامل مطالب توهین آمیز اجازه انتشار ندارند
  • برای ارسال نظر باید با مشخصات خود وارد سایت شوید یا در سایت ثبت نام کنید
نظرات (0)
ذخیره انصراف

بطور پیش فرض این مطلب در صفحه اصلی سایت به مدت یک هفته تبلیغ خواهد شد

بطور پیش فرض انتخاب ستون سمت چپ یا راست به عهده خود برنامه است

ارسال انصراف