2
5
0
2
2

توجه : کلیه ی پیام های رد و بدل شده میان کاربران محترم سایت، باید مطابق و بر اساس قوانین و عرف کشور بوده و در هر حال موازین اخلاق و شرع را رعایت نماید. بدیهی است ، به هر نحو از انحاء ، مقامات ذیصلاح درخواست دسترسی به این صفحه را داشته باشند ، عیناً مطالب مورد نظر به آنها ارائه خواهد شد.

ارسال انصراف
دیگر آثار
4
1
5
1
1
5
0
0
0
1
0
0
1
0
0
دفتر شعر صبور


تاریخ ایجاد : 1395/8/27 - 18:39:57
آخرین ویرایش : 1395/8/28 - 9:5:30
بال هاي پرواز شبنم

يا نور  يا قدوس


مي گفت: طبق عادت هميشه براي بيرون رفتن جلوي آيينه  ايستا دم مداد سياه رو برداشتم  توي چشام كشيدم ، يه رژ  كمرنگ روي لبم زدم ،موهامو جمع كردم بالاي سرم؛شال مشكي رو روي سرم انداختم،جلوي موهام رو با وسواس خاصي اتو كشيدم و كج ريختم تو پيشونيم طوري كه جذابيت ابروهاي تاتو شده ام رو دو برابر ميكرد . آرايش عادتم شده بود فكر مي كردم آرايش كردن يه نوع نظافته اگه بدون ارايش بيرون برم صورتم كثيفه. ولي با تموم اين حرفا هميشه يه اعتقاد قوي ته دلم موج ميزد كه به مراسم عزاداري امام حسين بايد با احترام خاص و لباس سياه  رفت.مي گفت اونشب هم مثل تموم شب هاي محرم رفتم مسجد محله مون. يه گوشه رو انتخاب كردم و نشستم. همراه با هيات ؛ عزاداري  و گريه مي كردم ، گاهي هم با گوشيم ور مي رفتم ، پيامي مي دادم ، پيامي مي خوندم و گاهي هم تو آيينه گوشي يه نگاه به خودم مي انداختم كه موهام درست باشه و آرايش صورتم با گريه كردن به هم نريخته باشه.اون شب هم مثل شب هاي ديگه مهمان امام حسين(ع) بودم بعد از عزاداري قيمه اي خوردم و برگشتم خونه.در حاليكه اشكاش رو پاك ميكرد گفت: مي خوام بگم همه چيز واسم عادي و معمولي بود اينكه باز محرمي رسيد و طبق عادت اين ده شب رو روضه مي رفتم و سياه مي پوشيدم .بغضش رو فرو خورد و گفت: مي دونستم مجلس امام حسين حرمت داره اما نه تا اين حد ،كه هيچوقت بهش دقت نكرده بودم.از مسجد كه برگشتم خونه، يكي دو ساعتي بيدار بودم باز با گوشيم ور رفتم و چند صفحه اي از يه كتاب رو خوندم ،يادم نيست خواب بودم يا بيدار توي يه عالم ديگه بودم .خودم رو دوباره تو مسجد ديدم اما اين بار متفاوت بود تمام ديوارهاي مسجد پره از گل هاي نرگس و نسترن بود يه عطر عجيب و بهشتي شامه ام رو نوازش ميداد نورهاي سبزي كه نمي دونم از كجا مي تابيد فضاي مسجد رو روشن كرده بود. ديدم دو نفر با لباس بلند و سفيد و روبندهاي سبز و مشكي ميون جمعيت ايستادن يه حس خوبي بهشون داشتم. با اشارشون همه عزادارا يه گوشه جمع ش دن انگار ميخواستند عكس بگيرن و اين حس من تو اون لحظه بود و منم كه عاشق عكس گرفتن، خواستم برم تو جمع بشينم  كه اجازه ندادن و گفتند به ايشون بگيد حجاب شون واسه مجلس ما كامل نيست. تو اون لحظه انگار يكي يه پارچ آب سرد ريخت رو سرم تمام تنم يخ كرد و اشكام بي اختيار جاري شد ؛رفتم يه گوشه مجلس نشستم سرمو گذاشتم رو زانوهام و مثل بچه ها زار زار گريه كردم. اينقدر  گريه كردم كه وقتي به خودم اومدم بالشم خيس اشك بود نمي دونم بيدار شده بودم يا از اون عالم اومده بودم بيرون. پا شدم نشستم سرمو گذاشتم رو زانوهام و دوباره شروع كردم گريه كردن و مرور رفتارم. همه چيز مثل فيلم از جلوي چشمام مي گذشت مانتو توري كه پيش از محرم خريده بودم و با ساپورت مي پوشيدم مانتوهاي  رنگارنگم با استين هاي كوتاه شلوارهاي كوتاه؛ كفشام ؛جورابام ؛شال هاي نخي و نازكم رژ لب ها و لاك هايي كه با مانتوهام ست كرده بودم...همه و همه از جلوي چشمم مي گذشت چقدر با پوشيدن اين لباس ها و آرايش اعتماد به نفسم بالا ميرفت چقدر خودم رو زيباتر مي ديدم هميشه احساس خوبي بهشون داشتم اما اون شب يه حس چندش آور بهشون پيدا كرده بودم حتي عطر ها و ادكلن هام كه بيشتر از هر چيزي عاشق شون بودم.واي واي واي كه من اين همه عطر استفاده كرده بودم اما هيچ كدومشون اون ارامشي كه عطر تو مسجد مشامم رو نوازش كرد رو بهم نداده بودند. اون عطر؛ عجيب عطري بود.

ميون گريه ها و اين افكارم صداي اذان بلند شد . هيچوقت از شنيدن صوت اذان اينهمه لذت نبر ده بودم ؛چه لذتي داشت اين ترنم بهشتي.بعد ازاون همه گريه احساس سبكي خاصي مي كردم.از جام بلند شدم وضو گرفتم و نماز صبح رو براي اولين بار اون موقع صبح خوندم تا طلوع خورشيد زيارت عاشورا و سوره ياسين رو  هم خوندم. مي تونستم حس كنم تو وجودم يه چي متولد شده يه چيزي مثل نور و روشنايي،يه حس سبك و خوب داشتم،به نظافتم رسيدم، لباس پوشيدم و بدون آرايش زدم بيرون.حجابم رو هم تا حدودي رعايت كرده بودم رفتم مغازه حجاب كه چند تا چهار راه؛ بالاتر از محل كارم بود يه چادر عربي و يه روسري بلند گرفتم ، همونجا پوشيدم و يكراست رفتم محل كارم.وارد كه شدم همه همكارام از تغيير ناگهاني پوشش من شوكه شدند اما تحسين و تعريفشون از اينكه اين پوشش چقدر بهم مياد اشتياقم رو چند برابر كرد. واي خدا ميدونه چقدر احساس سبكي  داشتم.پشت ميز كارم كه نشستم با خودم گفتم كي گفته چادر سنگين و دست و پا گيره و اگر بپوشي احساس خفگي ميكني؟!يه لحظه به اين تفكر احماقانه خنديدم چرا كه من سبكتر از قبل بودم درست مثل پرنده سبكبالي كه بال تازه  بهش دادن و قدرت پروازش دوبرابر شده و از پرواز تو اوج آسمون لذت ميبره، عجيب لذت مي بردم.دلم مي خواست هر كسي كه از كنارم رد ميشه بهش بگم بروچادر بپوش ببين چه لذتي نصيبت ميشه، نمي دونم چرا دوست داشتم همه تو اين شادي و لذتم شريك باشند.

شب،شب تاسوعا بود.اين بار متفاوت آماده شدم براي رفتن به مسجد .با حجاب كامل و بدون آرايش.پامو كه تو مسجد گذاشتم تمام چيزي كه تو عالم رويا يا خيال ديده بودم پيش چشمم مجسم شد. اون شب مسجد  عجيب شلوغ بود و جايي واسه نشستن پيدا نكردم.   حتي واسه يك نفر، كه  ناگهان ديدم دوتا خانم محجبه با اشاره دست بهم گفتن كه بيا اينجا بشين.وقتي رفتم نزديك شون دقيقا اندازه يك نفر جا بود.همون جايي كه تو خواب ميخواستم بشينم و عكس بگيرم و اجازه ندادند. اشكاشو پاك كرد و گفت خدا ميدونه  توي اون شلوغي با چه آرامشي كنار اين دو خانم محجبه نشستم و باز همون عطر بهشتي رو واسه لحظاتي استشمام كردم.چشمام رو بستم و با تمام وجودم اون عطر رو تو ريه هام فرو دادم. وقتي چشمام رو باز كردم  ديگه خانم هاي محجبه رو كنار خودم نديدم اما من هنوز سرجام نشسته بودم. يه نفس عميق و بلند كشيد انگار كه اين اتفاق براش تازگي داشت و هميشگي بود و چه احساس قشنگي تو صورت معصوم و چشماي پر اشكش موج ميزد.مي گفت حالا هر دختري رو ميبينم كه تو حرمت نگه داشتن مجلس امام حسين(ع) كوتاهي مي كنه، اتفاقي كه براي خودم پيش اومده رو واسش تعريف مي كنم چون دوست دار م همه رو تو داشتن اين پر و بالي كه حضرت فاطمه(س) به من داده شريك كنم.آخرين حرفش اين بود كه هر كس واقعا لياقت داشته باشه و نظر كرده ائمه باشه بهش اين پر و بال رو ميدن و همين حجاب مسير زندگي شون رو تغيير ميده و در مسير جاده خوشبختي قدم برميدارند وكاش يادمان نرود الگوي ما؛ مادرمان سيده و سرور زنان عالم حضرت فاطمه(س) است نه زنان بي بند و بار غربي.


خدايا ما را آني و  كمتر از آني به خودمان وا مگذار. الهي آمين

با احترام صبور

{{userViewCount}}
{{likeCount}}
{{rateAvg}}
  • نظر ارسالی شما پس از تایید صاحب اثر در سایت نمایش می یابد
  • نظرات شامل مطالب توهین آمیز اجازه انتشار ندارند
  • برای ارسال نظر باید با مشخصات خود وارد سایت شوید یا در سایت ثبت نام کنید
نظرات (0)
ذخیره انصراف

بطور پیش فرض این مطلب در صفحه اصلی سایت به مدت یک هفته تبلیغ خواهد شد

بطور پیش فرض انتخاب ستون سمت چپ یا راست به عهده خود برنامه است

ارسال انصراف