0
0
3
1

توجه : کلیه ی پیام های رد و بدل شده میان کاربران محترم سایت، باید مطابق و بر اساس قوانین و عرف کشور بوده و در هر حال موازین اخلاق و شرع را رعایت نماید. بدیهی است ، به هر نحو از انحاء ، مقامات ذیصلاح درخواست دسترسی به این صفحه را داشته باشند ، عیناً مطالب مورد نظر به آنها ارائه خواهد شد.

ارسال انصراف
دیگر آثار
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
دفتر شعر دلنوشته هاي نادر


تاریخ ایجاد : 1395/4/21 - 18:29:37
آخرین ویرایش : 1395/6/6 - 18:46:24
فاجعه ي طلاق

فاجعه ي طلاق ... :

خانه‌اي را به تازه‌عروس‌و‌دامادي براي مدّت دو سال اجاره داده بودم،بعد از سپري‌شدن فقط چند‌ماه،تلفني و غيرمنتظره، درخواست فسخ اجاره‌نامه را مطرح كردند،براي جوياشدن مسئله،رفتم و سري به آنها زدم.

تازه‌داماد پير شده بود،همسرش حامله شده بود،علت درخواست فسخ اجاره‌نامه قبل از اتمام مدت اجاره را پرسيدم،گفتند:ميخواهيم دو هفته ديگر خانه را خالي كنيم چون با هم تفاهم نداريم و كارمان به دادگاه كشيده است.

متأثر شدم،فرزندشان را نديدم ولي صدايش را به گوش دل شنيدم كه از من خواست به جاي او براي پدر و مادرش نامه‌اي بنويسم.

به خانه برگشتم و اين نامه را از زبان بچه‌اي كه هنوز به دنيا نيامده بود نوشتم و در دو نسخه تايپ كردم و براي پدر و مادرش ،بردم.

+++

نيمه‌شب‌است،ساعت‌از‌سه‌و‌نيم گذشته‌است،همه،بجز پدر و مادر آينده‌ي من  در خوابند،پدر و مادري كه فقط يكسال و دو ماه است كه با هم ازدواج كرده‌اند و نيمي از اين مدت را در نزاع و مشاجره گذرانده‌اند.

 من در درون مادرم خانه دارم،اينجا صدائي نيست،جائي كه آرام و دنج و تاريك است،فقط صداي پدر و مادرم را مي‌شنوم، صداي پرخاش و دعوا و درگيري ،صداي نامهرباني و نفرت،صداي جيغ مادرم و صداي فريادكردن پدرم را مي‌شنوم،پدرم به مادرم بد و بيراه ميگويد،مادرم به پدرم فحش ميدهد،همسايه‌ها به‌پدر‌و‌مادرم ‌ناسزا ميگويند ، پدرم‌ كتك ‌ميزند،مادرم ‌كتك‌ ميخورد ،پدرم ‌عصباني‌است‌، مادرم خشمگين،پدرم‌ آزرده‌خاطر است، مادرم غمگين.

انگار پدر و مادرم راه‌و‌رسم محبّت‌كردن را نميدانند،خيلي‌راحت باهم دشمني‌ميكنند،خيلي‌آسان‌‌،دل‌همديگر‌ را مي‌شكنند، خيلي‌ساده،همديگر را به گريه مي‌اندازند،البته هرگز گريه‌ي همديگر را نمي‌بينند.

پدرم‌دلتنگي‌هاي‌مادرم را نمي‌بيند،مادرم آشفتگي‌هاي پدرم را احساس نميكند.

آنها با هم ناسازگارند،با هم دشمن شده‌اند،به جاي‌اينكه در كنار هم بايستند،در مقابل هم ايستاده‌اند،مادرم فرياد ميزند:با اين بچه‌اي كه قرار است يكماه ديگر به دنيا بيايد چكنم ؟؛پدر از پاسخ‌دادن به اين سؤالِ ساده عاجز است ولي اگر مادرم از خودِ من بپرسد، ميگويم كه نميخواهم به دنياي شلوغ و درهم‌برهم شما بيايم.

پدر و مادرم  زماني عاشق هم بودند ولي حالا ،به اين زودي، آتش عشقشان سرد شده،احساسشان حالا ديگر يخ زده است،نميدانم چه شد آنهمه‌عشق‌و دلدادگي و خاطرخواه‌بازي.

دلم خوش است كه پدر‌و‌مادرم دنياديده‌اند،ميخواهم به اين پدر و مادر دنيا‌ديده بگويم: كجاست آن شاخه‌گلهائي كه ‌به ‌هم ‌هديه ميداديد،اگر آن گلها پژمرده شده‌اند،خاطرات شما كه پژمرده نشده‌اند،كجاست آن لبخند‌ها و شور و شوق‌هاي قبل از ازدواجتان،چرا ديگر از دوريِ هم گريه نمي كنيد؟.

بگويم:نگرانِ من نباشيد،من به اينجا عادت كرده‌ام، گرچه دلم برايتان تنگ‌شده‌است،گرچه‌ از ‌تنهائي و تاريكي مي‌ترسم، ولي تا زمانيكه صداي دعواي‌شما‌ را‌نمي‌شنوم،اينجا ‌امن‌است،كسي،كسي‌را‌نمي‌زند،به‌دنياي‌شما‌بيايم‌كه‌ چكنم، بيايم‌كه ‌شما‌ معناي‌تنهائي ‌را ‌به ‌من‌ بياموزيد،من‌ كه ‌در ‌اينجا ‌تنهايم، نه‌خواهري،نه‌برادري‌دارم، من‌تنهائي‌را‌بهترازشما‌مي‌شناسم،و اين‌تنهائي‌ و تاريكيِ دنياي خودم را به دنياي پر از خشونت شما ترجيح ميدهم.

من از شما نفرت و جنگ و كينه و عشق دروغين و ناسزا و بسيار ي چيزهاي ديگر را ياد گرفته‌ام.

اينجا امن‌تر از دنياي شماست،در اينجا آهنگ طپش قلب مادرم را مي‌شنوم ولي‌در خانه،هيچ آهنگ و آوازي بجز آه و ناله‌ي غم انگيز به گوش نميرسد،در اينجا ديواري،مثل ديواري كه در بين شماست ،وجود ندارد،پنجره هم ندارد ولي از دريچه‌ي  قلب مادرم،شما را هر روز و هر‌‌شب‌مي‌بينم‌كه‌با هم ستيزه داريد،در اينجا كسي،كسي را نميزند،اينجا گرچه مثل زندان است ولي زندانبان و شكنجه‌گر ندارد،شما همديگر را شكنجه‌ ميدهيد ‌ولي‌چيزي جز ناسازگاريِ شما مرا در اينجا آزار و شكنجه نميدهد.

من‌،از‌به‌دنيا‌آمدن وحشت دارم،از خشونت و تنفر و بيزاري، بيزارم،دوست دارم شما با هم دوست باشيد،ولي نيستيد.

خنديدن مادرم مرا مي خندانَد،وقتي كه مي‌خندد ياد ميگيرم كه چگونه بايد بخندم،ولي اينروزها،بيشتر گريه ميكند و من ياد گرفته‌ام براي آينده‌ام چگونه بايد از ته‌دل گريه كنم.

از قلب مادرم صداي ناله مي‌آيد،شبها پدر غمگينم،زندگي و سرنوشت و تقدير و قسمت و زمانه را كه من نديده و نمي شناسم،نفرين ميكند،گريه هم ميكند.

پدرِ نازك‌دلم، افسرده و آزرده و رنجور است و من در رنجم،دل مادرم شكسته است،دل من هم ترَك كوچكي برداشته است.

چشمان سياه و قشنگ مادرم گاهي مثل ماهي‌قرمز،قرمز ميشود،وقتي دو چشم پدرم پُر از آب مي شود يادم مي‌افتد كه تشنه‌ام.

از راه نرسيده براي مادرم دردسر و اسبابِ زحمت شده‌ام، راحت راه نميرود،راحت نميخوابد، راحت‌زندگي‌نميكند، كاش‌ميشدوقتي‌مادرم‌بخاطرِزايمان‌در‌بيمارستان‌بستري‌ميشود، خود منهم‌ به ‌عيادتش ‌بروم، مي‌ترسم پدرم به عيادتش نيايد.

مادرم جوان است ولي موهاي سرش سفيد شده است،رنگ ميزند كه من ‌نفهمم ‌ولي‌من‌مي‌فهمم ‌كه‌ سفيديِ ‌رنگ‌ موهاي ‌بلند ‌مادرم از سفيدبختي نيست ،از اضطراب و ناآرامي و نگرانيِ آينده است.

مادرم آرامش ندارد،اشتها به غذا ندارد ولي به خاطر رُشد من غذا مي‌خورد،با غذايش،‌‌غصّه‌هم‌ميخورد ولي من غصّه‌خوردن او را دوست ندارم.

مادرم ميگفت اگر بچه دار نشوم ،از بهزيستي يا پرورشگاه كودكي را به فرزندي خواهم گرفت ولي حالا كه قرار‌ ا‌ست من بيايم،نميدانم چرا خوشحال نيستند،چرا عزا گرفته‌اند،چرا نمي‌خندند،شايد از آمدن من پشيمان شده‌اند،ولي من كه تصميم‌گيرنده نبودم، من كه نمي‌خواستم، آنها خودشان هوسِ بچه‌دار‌شدن به سرشان زده بود،پس چرا حالا مرا نمي‌‌خواهند.

ميخواهم بخوابم ولي چون مادرم غصّه‌دار است و نمي‌خوابد ، من هم ديگر دوست ندارم بخوابم.

مادرم‌ كه ‌گريه‌ ميكند،منهم‌ ميخواهم ‌گريه ‌كنم تا بداند كه با او همدردم،آخر او مادر من است،عزيز من است.

مادرم كه گريه ميكند،من گريه‌هاي او را مي‌بينم‌ولي‌من در اين تاريكي و تنهائي كه گريه ميكنم،او گريه‌هاي مرا نمي‌بيند. من هق‌هق گريه‌هاي او را مي‌شنوم ولي او صداي گريه‌ي مرا نمي‌شنود.

پدرم مهربان ‌بود ‌ولي‌حالا نيست، مادرم‌ دلسوز پدرم‌ بود‌ ولي‌حال ا‌نيست،پدرم ‌چشمان‌ مادرم ‌را خيلي‌دوست ميداشت ولي حالا ديگر چشمِ ديدن او را ندارد،پدر و مادرم دو دوست قديمي بودند ولي حالا  از هم بيزارند مثل من كه از اينهمه بيزاري و دشمني بيزارم،خانه‌ي ما زماني پر از  محبّت و دلخوشي بود ولي حالا نيست.

اسم خودم را نميدانم  چون پدر و مادرم وقت نكرده‌اند اسمي برايم انتخاب كنند،چون همديگر را زياد نمي‌بينند،چون با هم قهرند چون ميخواهند از هم جدا شوند،طلاق بگيرند،من‌هم دوست دارم با هر دو‌نفرشان قهر باشم يا طلاق بگيرم.

من ميخواهم اولين چيزي را كه ياد ميگيرم نام پدر و مادرم باشد ولي اگر پدرم در كنارم نباشد ،چه كسي را بايد بابا صدا بزنم،اگر مادرم نباشد،چگونه صدايش بزنم،چگونه صدايم را خواهد شنيد.

پدر و مادرم از هم متنفر شده‌اند،ديگر عاشق هم نيستند، همديگر را عذاب ميدهند،فكر ميكنم اگر از هم دور باشند، راحت‌ترند.

ميخواهم اگر به دنيا آمدم ،پدر و مادرم را با هم و در كنار هم ببينم.

من آغوش مادر و دستهاي مهربان پدرم را ميخواهم ،من لبخند مادر و خنده‌هاي پدرم را ميخواهم ،آنها را در كنار هم دوست ميدارم و ميدانم دور از هم،دوستشان نخواهم داشت.

من دستان پدر و مادرم را دست در دستِ هم دوست دارم.

من آن تختخواب كوچك و زيبا و رنگين را نميخواهم،من آغوش مادر و شانه‌هاي پدرم را براي سرنهادن و خوابيدن دوست دارم.

من ‌پتو ‌و ‌رختخوابي ‌‌به ‌‌لطافت ‌‌و ‌‌نرميِ ‌‌دستهاي ‌‌مهربان ‌‌مادرم ‌‌را ميخواهم،دوست‌دارم‌مادرم‌به من شير بدهد و پدرم برايم آب‌نبات‌چوبي و چيپس و پُفك و آدامس بخرد.

من نميخواهم پرورشگاهي يا فرزندِ طلاق باشم،دوست ندارم ديگران براي نداشتن پدر يا مادر  و از روي ترحّم به من مهرباني كنند.

ميخواهم‌مثل پسربچه‌ي همسايه‌مان،وقتي‌مريض‌شدم‌و تب كردم،پدرم با اشكِ چشمهايش،پاهاي مرا پاشوره كند و مادرم برايم يك كاسه‌ي بزرگ،آش خوشمزه‌ي خوشمزه درست كند تا حالم زود خوب شود و بتوانم دوباره بازي كنم.

پدرِ عزيز،مادر مهربان،ديدم برايم گالسكه‌اي خريده‌ايد كه سايه‌بان هم دارد،دستتان درد نكند ولي من ميخواهم دست شما سايه‌بان زندگي من‌باشد، اصلاً‌ميخواهم‌سوار ماشين پدرم شوم،من گالسكه نميخواهم،قول ميدهم مواظب باشم و با ماشين پدرم تصادف نكنم چون خبر دارم ماشين‌اش را با هزار بدبختي خريده است.

برايم‌ بادكنكي‌بزرگ و هفت‌رنگ خريده‌اند ولي من بادكنكي به اندازه‌ي دستان پدر و به‌رنگ موهاي مادرم را دوست ميدارم.

دوست دارم وقتي مادرم مرا با خود براي خريد به بازار مي‌بَرد، زنبيل خريدش را من بردارم ،چون دوست ندارم دستهاي مهربان او خسته شود.

دوست دارم وقتي پدرم تُند رانندگي ميكند و پليس ميخواهد او را جريمه كند،بگويم؛آقا پليس،به خاطر من ننويس.

اگر پدرم بخواهد سيگار بكشد،گريه ميكنم تا نكِشد.

ميخواهم‌ وقتي ‌كه ‌برف‌مي‌بارد،با پدرم گلوله‌بازي كنم،از مادرم ميخواهم تا برايم يك آدم‌برفي مهربان  بسازد.

ميخواهم در روز مادر،به مادرم از آن گلهائي كه پدرم در اوائلِ آشنائي با مادرم،‌به او هديه ميداد،به مادرم هديه دهم.

ميخواهم در روز جشن تولد پدرم،برايش يك نقاشي خوشگل بكشم.

اتاقم را پُر از اسباب‌بازي كرده‌ايد ولي من اتاقي پُر از محبّت پدر و مادرم ميخواهم.

من جشن تولد نمي‌خواهم،من دوستي پدر و مادرم را دوست دارم.

اگر بار ديگر،مادرم ،پدرم را اذيت كند و برنجاند،من ديگر شير نمي‌خورم،چيپس و پفك هم نمي‌خورم،اصلاً اعتصاب غذا ميكنم تا آشتي كنند.

اگر پدرم،مادرم را بگريانَد،منهم آنقدر گريه خواهم كردتا چشمهايم مثل چشمهاي گريان مادرم قرمز شود و اگر بخواهد اورا بزند،دستهايش را مي بوسم تا نزند.

پدر،مادر،من آن اسباب‌بازي‌ها و عروسكهائي را كه شما برايم از قبل خريده ايد،دوست‌ ندارم،من،‌شما ‌ر ا‌‌بيشتر از آن‌اسباب‌بازي‌ها‌دوست دارم،دوست دارم به جاي خنديدن آن عروسك‌كوكي،خنده و لبخند مادرم را ببينم كه اين‌روزها نمي‌بينم،

من آن گهواره‌اي را كه براي خوابيدن من خريده ايد،دوست ندارم،من ميخواهم در آغوش مادر يا بغل پدرم بخوابم.

ميخواهم وقتي مدرسه رفتم و شاگرد اول شدم ،پدرم برايم دو بسته مداد رنگي بزرگ بخرد،دلم ميخواهد مادرم براي من و دوستم كه فعلاً نمي شناسمش،يك كيك خوشمزه درست كند.

ميخواهم پدرم برايم يك دوچرخه بخرد و من با ماشين او مسابقه بدهم  و وقتي برنده شدم،مادرم از ته دل بخندد.

دوست‌دارم يك روزي از مادرم اجازه بگيرم و لباسهاي پدرم را بپوشم.

دوست ندارم‌وقتي‌خانم‌معلم‌مي‌پرسد؛اسم بابات چيه؟ بگويم: نميدانم .

نميخواهم غريبه‌ها‌،صدقه‌ي‌سرشان،به‌من مهرباني و ترحّم كنند،دوست ندارم وقتي كه بزرگ شدم،مردي بيايد و بگويد؛ پسرم،من پدر تو هستم.

پدر،مادر،من‌هم‌مثل‌شما آدمم، منهم‌دل‌دارم‌، دلي‌ كه ‌از ‌سنگ‌ نيست،منهم آرزو دارم.

آرزوهاي مرا بر باد ندهيد،دنياي شيرين مرا تلخ نكنيد.

مادر مهربانم،چرا با پدرم نامهربان شده‌اي؟پدر عزيزم،چرا ديگر مثل گذشته،مادرم را عزيز خود نميخواني؟

پدر،مادر،غرور و لجبازي شما باعث سيه‌بختيِ من شده است،شما كه نمي‌دانيد،ولي من ميدانم كه بيكسي قبل از تولد،دردناك است.

دوست ندارم در شناسنامه‌ي من،نام پدر و مادرم را بنويسند،چون از دستتشان‌ ناراحتم،چون‌در‌شناسنامه‌ي مادرم ، نام پدرم و در شناسنامه‌ي پدرم نام مادرم را ‌خط زده اند.

اگر قرار باشد پدر و مادرم از هم جدا باشند،منهم دوست دارم از آنها جدا باشم،من آنها را باهم و در كنار هم دوست ميدارم،ميخواهم پدرم بگويد،مادرم بخندد،مادرم شاد باشد تا پدرم خوشحال شود.

ميخواهم وقتي مرا به گردش ميبرند،يك دستم در دست پدر و دست ديگرم را مادرم بگيرد،ميخواهم پدرم به من خواندن و مادرم به من نوشتن را ياد دهد.

ميخواهم پدرم مرا ناز كند و مادرم  مرا ببوسد.

ميخواهم وقتي گريه ميكنم،اشك يك چشمم را پدر و  چشم ديگرم  را مادرم پاك كند.

قول و قرار آنها براي خوشبحتيِ من،به دست فراموشي سپرده شده است،آنها پيمان و عهدشان را زير پا گذاشته اند،احساس ميكنم دل منهم زير پا‌ي آنهاست.

من احساس ميكنم مهمان‌‌ناخوانده يا مسافري هستم كه كسي انتظارم را نمي‌‌كِشد،كسي به استقبالم نخواهد آمد. 

آدمهاي ديگر بعد از سالهاي سال،بدبخت مي‌شوند ولي من مادرزاد بدبختم.

من سواد ندارم،ولي اين نامه را برايتان فرستادم تا بدانيد كه من شما را  دوست دارم،اگر شما هم مرا دوست داريد،همديگر را دوست بداريد تا بيايم،

اگر با هم آشتي نكنيد، براي هميشه در درون مادرم ميمانم.

پدر،مادر،دلم ميخواست خودم برايتان اين نامه را مي‌نوشتم،ببخشيد سواد ندارم.

+++

مدّتي گذشت،مستأجرين زنگ زدند و تمديد اجاره‌نامه را تلفني از من  درخواست كردند،شادمان شدم،رفتم و با آنها اجاره‌نامه را براي يكسال ديگر تمديد كردم.نادره،دختر قشنگ و ملوس‌شان را بوسيدم و به خانه‌ام برگشتم.

++++++++

{{userViewCount}}
{{likeCount}}
{{rateAvg}}
  • نظر ارسالی شما پس از تایید صاحب اثر در سایت نمایش می یابد
  • نظرات شامل مطالب توهین آمیز اجازه انتشار ندارند
  • برای ارسال نظر باید با مشخصات خود وارد سایت شوید یا در سایت ثبت نام کنید
نظرات (0)
ذخیره انصراف

بطور پیش فرض این مطلب در صفحه اصلی سایت به مدت یک هفته تبلیغ خواهد شد

بطور پیش فرض انتخاب ستون سمت چپ یا راست به عهده خود برنامه است

ارسال انصراف