2
5
0
2
2

توجه : کلیه ی پیام های رد و بدل شده میان کاربران محترم سایت، باید مطابق و بر اساس قوانین و عرف کشور بوده و در هر حال موازین اخلاق و شرع را رعایت نماید. بدیهی است ، به هر نحو از انحاء ، مقامات ذیصلاح درخواست دسترسی به این صفحه را داشته باشند ، عیناً مطالب مورد نظر به آنها ارائه خواهد شد.

ارسال انصراف
دیگر آثار
4
1
5
1
1
5
0
0
0
1
0
0
1
0
0
دفتر شعر صبور


تاریخ ایجاد : 1395/1/31 - 11:7:12
آخرین ویرایش : 1395/3/20 - 16:32:21
مظهر العجايب

 به نام حضرت عشق


شب به نيمه رسيده

 چشم خيره به سطح نيلگون فلك؛ شبي سخت تيره و
عميق ، نه از ماه مهتاب فرو مي ريزد نه خبر از درخشش شب افروز چشمك ستارگان است.
مغز ياراي جوشش و
كوشش ندارد؛ دامنه لغت كوتاه و آشوب بي پايان...
كو آن كلماتي كه بتواند
احساس را ترجمه كند و كو آن زبان كه بتواند در وصف مظهر العجايب بسرايد. با آشوبي
كه بر جانم افتاده، پرسه ميزنم در خيال...........


" ذهن درعالم
خيال وارد سرزمين حجاز شد ،هنوز ظلمت شب بر در و دشت حجاز دامن نكشيده بود  و زرده آفتاب آغشته  به خون شفق بر دشت هاي شرقي مكه حرير ارغواني
مي كشيد كه باز هم همان ديوار...همان جا كه ابتدا شكافته شده بود باز شد  و فاطمه بنت اسد،سيده قريش، نواده هاشم، همسر
ابوطالب از خانه كعبه بيرون آمد با نوزادي كه در آغوش داشت.

غريو و غوغاي مردم، كوه
هاي مكه را به فرياد در آورد.
هر چه مي ديد هلهله
بود و شادي، غريو بود و غوغا، و پسر فاطمه بود كه دست به دست از هزاران دست مي گشت
.؛؛آري اين علي(ع) بود  كه در حريم كبرياي الهي در آغوش خانه كعبه به دنيا
آمد. "


 خواستم ذره اي از اين
شكوه را بر لوح وقلب دفترم بنگارم كه در مقابل ديدگان در عالم خيال، دسته دسته
شاعراني را ديدم كه با احترام و آداب خاص از ره مي رسيدند با طبق هايي لبريز از
جواهرات رخشان در هر طبق دانه هاي زمرد و ياقوت و عقيق بود كه مي درخشيد و چشم را
خيره ميكرد و گويي از لب و دهان شان در وصف مولود كعبه نور مي ريخت.


 ابتدا دكتر قاسم رسا
با طبقي ياقوت سرخ  در دست در كمال تواضع و
ادب  پيش آمد:

كعبه امروز تماشاگه اهل نظر است

كز سراپرده حق نور
خدا جلوه گر است

آمد از قبله برون
قبله نمايي كه در اوست

آنچه منظور دل مردم
صاحب نظر است


 در نهايت احترام  و ادب سلاله اي از سادات پيش آمد سيد محمدحسين
بهجت تبريزي تخلصش شهريار بود با طبقي از زمرد سبز:

علي
اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

كه به
ماسوا فكندي همه سايه‌ي هما را

 

دل اگر
خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي
شناختم به خدا قسم خدا را


  مولانا جلال الدين
محمد بلخي آمد با طبقي از مرواريد زيبا و درخشان:

شاهي
كه ولي بود و وصــــي بود علي بود

سلطان
سخــــــــــــــا و كرم و جود علي بود

 

هم آدم
وهم شيث و هم ادريس و هم الياس

هم صالــــــــــح
پيغمبــــــــر و داوود علي بود

 

 لسان الغيب خواجه حافظ شيراز در نهايت احترام
با طبقي از عقيق پيش آمد:

حافظ
اگر قدم زني در ره خاندان به صدق

 بدرقه‌ي رهت شود همت شحنه‌ي نجف

 

 كسايي مروزي پيش آمد
با طبقي از جواهرات درخشان:

 

مدحت
كن و بستاي كسي را كه پيمبر

بستود
و ثنا كرد و بدو داد همه كار

 

آن كيست
بدين حال و كه بوده است و كه باشد

جز شير
خداوند جهان، حيدر كرار؟

 

اين
دين هدي را به مثل دايره‌اي دان

پيغمبر
ما مركز و حيدر خط پرگار

 

 فردوسي در نهايت ادب
پيش آمد با طبقي ازدُر و ياقوت :

كه من
شهر علمم عليم در است

درست
اين سخن قول پيغمبر است

 

گواهي
دهم كاين سخن‌ها از اوست

تو گويي
دو گوشم پرآواز اوست

 

 حميد سبزواري در
نهايت ادب با طبقي از عقيق سرخ پيش آمد
:

اي دل
به علي نگر خدا را بشناس

وز روي
علي رمز ولا را بشناس

 

 خواهي كه مقام عشق را بشناسي

 برخيز و علي مرتضي را بشناس

 

 مشفق كاشاني با
احترام ورويي گشاده در حاليكه طبقي از طلا در دست داشت پيش آمد:

 اي علي، اي آيت جان، آمدي

آمدي،
اي جان جانان، آمدي

 

ذات
حق را جلوه گر چون آفتاب

دل فروز،
از مشرق جان آمدي

 

نظمي تبريزي پيش آمد
با طبقي از دُر سفيد:

 

سر دفتر
عالم معاني است علي

وابسته
ي اسرار نهاني است علي

 

نه اهل
زمين كه آسماني است علي

في الجمله
بهشت جاوداني است علي

 

ابوسعيد ابوالخير پيش
آمد با طبقي از الماس رخشان:

 

 اي حيدر شهسوار وقت مددست

 اي زبده‌ي هشت و چار وقت مددست

 

من عاجزم
از جهان و دشمن بسيار

 اي صاحب ذوالفقار وقت مددست

 

 سيد
علي موسوي گرما رودي پيش آمد با طبقي از ياقوت كبود:

 خجسته
باد نام خداوند، نيكوترين آفريدگاران

كه تو
را آفريد

از تو
در شگفت هم نمي‌توانم بود

كه ديدن
بزرگيت را، چشم كوچك من بسنده نيست:

مور،
چه مي‌داند كه بر ديواره‌ي اهرام مي‌گذرد

يا بر
خشتي خام

...

پيش
از تو، هيچ اقيانوس را نمي‌شناختم

كه عمود
بر زمين بايستد

پيش
از تو، هيچ خدايي را نديده بودم

كه پاي‌افزاري
وصله‌دار به پا كند،

و مَشكي
كهنه بر دوش كشد

و بردگان
را برادر باشد

 

سيد حميد رضا برقعي
در نهايت تواضع و ادب پيش آمد با طبقي از زمرد سبز و رخشان:

 مصرع
ناقص من كاش كه كامل مي شد                   

شعر
در وصف تو از سوي تو نازل مي شد

 

شعر
در شأن تو، شرمنده به همراهم نيست          

 واژه در دست من آن گونه كه مي خواهم نيست

 

من كه
حيران تو حيران توام مي دانم                        

نه فقط
من كه در اين دايره سرگردانم

 

همه
ي عالم و آدم به تو مي انديشد                       

شك ندارم
كه خدا هم به تو مي انديشد

 

كعبه
از راز جهان، راز خدا آگاه است                          

راز
ايجاز خدا نقطه ي بسم الله است

 

 

صداي گرم اذان ،ذهن
را ازعالم خيال بيرون كشيد

 فقط اشك بود و اشك؛؛ به حال و سروده يك يك
شاعران غبطه  مي خوردم التماس بود كه در نگاه موج مي زد،
 قلم خواست
ذره اي ازعظمت اويي بنويسد كه در علم و عدالت و قضاوت و فضيلت ميان امت محمد(ص) بي
نظير بود اما خود را ناچيزتر از آن يافت.
 فقط زير لب الكن و بريده بريده خواندم و اشك قلم جاري شد بر قلب دفترم و صبورانه نگاشت:

آشكار شد ماه رخشان؛
طلعتش سعد و سعيد

نور حقِ  خانه زادش؛ از 
دل  كعبه دميد

 

حك شده بر قلب من نام
همايون علي

فخر  عالم ؛فخر آدم ؛فخر يكتاي جلي


آرامشي خاص روحم را
تسخير كرد

وضويي ساختم و در
پيشگاه حضرت عشق سر به سجده شكر گذاشتم :

الْحَمْدُ
لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّكِينَ بِوِلاَيَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ
وَ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ


اينگونه نوربخشيده شد با ابهت و شكوه سپيده حضورش، به شب تيره و تارم.


ميلاد مسعود مولود كعبه، شه دادگر؛ 

آن شمع فروزنده كانون وجود 

بر شيعيان واقعي حضرتش تبريك و تهنيت باد.

با احترام صبور//بهار 1395

رجب
المرجب 1437

{{userViewCount}}
{{likeCount}}
{{rateAvg}}
  • نظر ارسالی شما پس از تایید صاحب اثر در سایت نمایش می یابد
  • نظرات شامل مطالب توهین آمیز اجازه انتشار ندارند
  • برای ارسال نظر باید با مشخصات خود وارد سایت شوید یا در سایت ثبت نام کنید
نظرات (0)
ذخیره انصراف

بطور پیش فرض این مطلب در صفحه اصلی سایت به مدت یک هفته تبلیغ خواهد شد

بطور پیش فرض انتخاب ستون سمت چپ یا راست به عهده خود برنامه است

ارسال انصراف