5
4
0
2
2

توجه : کلیه ی پیام های رد و بدل شده میان کاربران محترم سایت، باید مطابق و بر اساس قوانین و عرف کشور بوده و در هر حال موازین اخلاق و شرع را رعایت نماید. بدیهی است ، به هر نحو از انحاء ، مقامات ذیصلاح درخواست دسترسی به این صفحه را داشته باشند ، عیناً مطالب مورد نظر به آنها ارائه خواهد شد.

ارسال انصراف
دیگر آثار
2
1
5
3
0
1
1
1
5
3
1
5
1
1
5
دفتر شعر همراه با شما


تاریخ ایجاد : 1394/10/12 - 20:44:54
غم دل

.غم دل/الياس اميرحسني 

خواستم تا همدمي ومحرمي داشته باشم تا غم دل با او درميان گذارم .به سراغ هركه رفتم وبه طرف هر دوستي قدم بر داشتم به هم نشيني من دل نداد .من ماندم و غمم ، از شدّت غم و اندوه تمام بدنم مي لرزيد و از اين كه كسي را نداشتم تا عقده ي دل با بگشايم ، بر شدّت ناراحتي ام مي افزود  ناچار چون مجنون ، ديوانه وار سر به سوي كوه و بحر و صحرا كردم و در اوّلين سر گشتگي ام سر از كوهي استوار در آوردم . بر روي تخته سنگي نشستم ، نا خود آگاه اشك از چشمانم جاري گشت ، يكباره آوايي به گوشم رسيد : جوان چرا مي گريي ؟ دل مرا كه تو رنجاندي ! براي اين كه ياري براي گفتن غمم پيدا كرده بودم ، هيجان زده شدم و گفتم : اين صداي كه بود؟ جواب آمد : من كوهم . گفتم اي كوه ! آيا به سخنانم گوش فرا مي دهي ؟ گفت : تا سخنت چه باشد . گفتم: غم .وقتي اسم غم را آوردم ، ديدم لحن صداي كوه تغيير كرد و غمين گشت . گفتم : تو را چه شد ؟ گفت اي جوان آمدي غمت را به كوه اندوه بگويي ؟اي همدرد من ستم بر مظلومان را با ديده ي خود مي بينم ، من كشته شدن بي گناهان را احساس مي كنم ، من با اين تن سخت و سنگي ، قدم هاي مجنون و هزار مانند مجنون را بر دوش خويش لمس كرده ام .اندي سكوت كردم و پس ادامه دادم ، اي كوه! اندوه مرا به غمگساري رهنمون شو . گفت : برو به سوي دريا . از او پاك تر و زلال تر يافت نمي شود ، خود را به هر زحمتي بود به ساحل دريا رساندم ، از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم . دستم را به سوي آب زلال برده و اشك هايم را شستم و لب به سخن گشودم : اي دريا ! نمي داني با چه زحمتي ديدار تو حاصلم شده ، آيا توان شنيدن سخنم را داري ؟ گفت : تا سخنت چه باشد ، بدون معطّلي گفتم غم . ديدم دريا تكان خورد و موج هايش را به اين طرف و آن طرف زد . گفتم تو را چه شد ؟ گفت : اي جوان ! آيا تا كنون قطره ي اشكي را بر گونه ات لمس نموده اي ؟ گفتم : آري گفت : من ساخته ي غم و اشكم . گفتم : يعني چه ؟ گفتا من همان اشك هايي هستم كه از چشمان عشّاق و مظلومان چكيده است كه با تجمّع آن ها به اين صورت در آمده ام . به تامّل افتادم . پس گفتم : اي درياي پاك ! مرا به اندوه گساري رهنمون شو .گفت : اگر گل سرخ را پيدا نمودي سلام مرا برسان و غمت را به او بگو . از دير باز وصف گل را شنيده بودم و از صفت مهرباني و لطافت و خوشبويي آن شعر ها و داستان ها خوانده بودم . با دلي رنجيده و خونين در يا را با اشك چشمان وداع كردم و به گل هاي لاله رسيدم ، چه رنگ زيبايي داشتند ، سرخ سرخ ، با دلي داغ خورده . انسان را محو جمال خويش مي كردند . دستم را به روي گلي زدم و نوازش كردم و بوسيدم ، بسيار نرم و لطيف بود . گل گفت : تورا چه شده ؟ گفتم : : گرفتار غمي بي حدّم . گفت : اي جوان ! آمده اي غمت را به غم بگويي ؟ گفتم يعني چه ؟ گفت به لطافت و زيبايي من نگاه نكن چرا كه اين سرخي من از خون هايي است كه به نا حق به زمين ريخته شده است و از اين خون ها من روييده ام . آياغم از اين هم بيشتر ؟ آيا غم و داغي بيش از از دست دادن جوانان در جهان وجود دارد ؟ غم و اندوه خود را فراموش كردم و در غم و اندوه جوانان كشورم كه زمين را به خونشان رنگين ساختند ، گريه ها كردم ....

{{userViewCount}}
{{likeCount}}
{{rateAvg}}
  • نظر ارسالی شما پس از تایید صاحب اثر در سایت نمایش می یابد
  • نظرات شامل مطالب توهین آمیز اجازه انتشار ندارند
  • برای ارسال نظر باید با مشخصات خود وارد سایت شوید یا در سایت ثبت نام کنید
نظرات (0)
ذخیره انصراف

بطور پیش فرض این مطلب در صفحه اصلی سایت به مدت یک هفته تبلیغ خواهد شد

بطور پیش فرض انتخاب ستون سمت چپ یا راست به عهده خود برنامه است

ارسال انصراف