0
0
1
1

توجه : کلیه ی پیام های رد و بدل شده میان کاربران محترم سایت، باید مطابق و بر اساس قوانین و عرف کشور بوده و در هر حال موازین اخلاق و شرع را رعایت نماید. بدیهی است ، به هر نحو از انحاء ، مقامات ذیصلاح درخواست دسترسی به این صفحه را داشته باشند ، عیناً مطالب مورد نظر به آنها ارائه خواهد شد.

ارسال انصراف
دیگر آثار
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
دفتر شعر گل پرنده


تاریخ ایجاد : 1394/5/25 - 2:10:4
تحليل شخصيتها درمثنوي


تحليل شخصيتها درمثنوي

                                             

                                                                         معصومه شعباني

 

چكيده

 

شاعران و اديبان فارسي ، فراوان از تلميح و داستان هاي تاريخي استفاده مي كنند ، اشارات و تنبيهات متنوع دارند اما روش مولانا در استفاده از تلميحات وداستان ها و زندگي افراد بزرگ و كوچك با بقيه ي شاعران فارسي متفاوت است او اهل تاويل است و معاني فراوان از دل قصه ها و حكايات انبياء واوليا بيرون مي كشد بنابراين اشخاص تاريخي ، مذهبي و ….درمثنوي غالبا با انچه در كتب تاريخ و … مي باشد فرق دارد او اسرافيل وار در صور خود دميده  وشخصيت ها را از ادم (ع) تا قرن ها بعد از خاتم (ص) از قبرستان تاريخ برانگيخته و با جان و ماهيتي جديد به دنياي مثنوي اورده است .

 

  

مقدمه

تاكنون درخصوص اشارات و تا ويل هاي باطني مولانا از اشخاص و افراد در مثنوي تحقيقات گسترده اي چه در مطاوي شروح مثنوي و چه به صورت مجزا و مستقل صورت گرفته واين امر برهمگان مبرهن است . دراغلب اين بررسي ها ، به كليات پرداخته شده وچندان به تحليل نمودها و شاخص هاي دقيق در شناخت شخصيت ها توجه نشده است از جمله ي اين كارها مي توان به : 1- سرني2-بحر در كوزه3- فرهنگ قصه هاي پيامبران (تجلي شاعرانه ي اشارات داستاني ) در مثنوي4شرح تحليلي اعلام مثنوي آقاي مير جلال ابراهيمي 5- رساله ي كارشناسي ارشد آقاي شوهاني در دانشگاه تربيت معلم تهران اشاره كرد بديهي است “هدف مولانا از به كار بردن حوادث داستاني تنها شناخت و طرح آن حادثه نيست بلكه آن را درحكم مقدمه اي مي داند براي نشان دادن القابي برتر و مفهومي فراتر او قصه هاي پيامبران ، رمزها و اسطوره ها و اشارات داستاني را شاعرانه متجلي مي سازد تا به كمك آن انديشه هاي عارفانه ي خويش را به آساني القا كند ”(مه دخت پورخالقي چتروردي ،11:1374)

          پس براي درك استنباط ها و تاويل هاي مولانا لاجرم  بايد به تحليل همه اشارات و عبارات قصه ها در مثنوي پرداخت تا تصوير نسبتا روشني از ذهنيت مولانا نسبت به اشخاص داستان ها فراهم آيد ، براي اين مقصود لازم است تاويل ها ، نمودهاي عرفاني و برداشت هاي متفاوت مولانا از اشخاص قصه هاي مثنوي همگي جمع آوري و تحليل شود تا سردلبران مولانا از دل قصه ها بيرون كشيد ه شود . مسلما شخصيت هاي مثنوي ويژ گي ها و خصايل خاص خود را دارند كه بايد آنها را دربستر كلام مولوي شناخت .

شخصيت ها در مثنوي از ديدگاه مولانا :

 بخاطر كثرت و تنوع شخصيت هاي قصه هاي مثنوي و امكان بررسي بهتر به طبقه بندي آنها بر مبناي تاريخ متوسل مي شويم شرح ذيل حاصل اين بررسي و طبقه بندي مي باشد:

1- پيامبران

          در مثنوي داستان زندگي حدود سي پيامبر انعكاس يافته و كم وبيش به وقايع زندگي آنها اشاره شده است مولوي در بيان زندگي پيامبران بيشتر از همه به داستان زندگي محمد (ص) و موسي (ع) نظر داشته و قصه ي زندگي آنها را از كودكي ( محمد ص) و يا حتي قبل از تولد (موسي ع) به نظم كشيده است و برداشت هاي خاص مبتني بر انديشه هاي خويش را در مطاوي اين داستان ها گنجانده است ، الياس و هارون و جرجيس از جمله پيامبراني هستند كه مولانا به اشاره اي از آنان بسنده نموده است ، پيامبران در كتاب مولانا با چهره اي دگرگونه نمود مي يابند و قصه ي زندگي آنها بر مذاق اهل عرفان تفسير مي شود اما عشق و علاقه و تكريم و تقدسي كه مولانا به سرور كاينات ، حضرت محمد مصطفي (ص) دارد اورا بر آن داشته است كه در باب شخصيت و زندگي او كمتر به تاويل روي آورد و با واقعيت نزديك تر باشد.

“وي در عين التزام به حفظ ظاهر سنت و شريعت ، سيرت و سنت رسول را متضمن لطايف حقيقت و مشتمل بر كمال مطلوب اهل طريقت نشان مي دهد و چون نظم و انشاي مثنوي هم در نزد خود او ناظر به عرفان عملي است با وجود نهايت تكريم و حداكثر عشقي كه نسبت به  رسول خاتم دارد ذكر لطايف اسرار و دقايق احوال او را دستاويز رخصت در عدول از ظواهر سنت و سيرت او نمي سازد. ”(زرين كوب ،74:1378)

          آدم (ع) كه در مثنوي با چهره ي واقعي خود ظاهر مي شود و داستان زندگي اش مطابق با قرآن و تفاسير آمده است وسيله اي مي شود براي بيان آراء و عقايد مولانا و آينه ي عبرت فرزندان آدم . مولانا در بيان قصه ي زندگي وي گزارشي عارفانه و شاعرانه از خلقت او ارائه مي كند، قصه ي آدم مجال مقبولي براي بدوش كشيدن افكار عارفانه ي مولانا مي نمايد . وي چشم دل آدم (ع)را با قضاي الهي مي بندد تا با وسوسه ي شيطان و همكاري حوا ، حرص جاودانگي دراو برانگيخته شود و ميوه ي ممنوعه را بخورد و از بهشت وصال الهي به بيراهه ي فراق و جدايي بيفتد و سرانجام صوفي وار جرم و گناه خود را كه نتيجه ي قضاي الهي است بپذيرد و عارف مسلك توبه و استغفار نمايد.

          دريك نگاه كلي به مثنوي بخوبي درمي يابيم كه پيامبران ، اغلب عاشقان مست ولايند و عارفان و پيران راه ، و عزير پيامبر است كه درابتداي راه در اولين منزل ، دچار شك و ترديد مي شود و بواسطه ي عنايت حق براه مي افتد واين زردشت است كه درآتش گمراهي مي سوزد.

پيامبران در مثنوي به اقتضاي موقعيت و مقام خود نقش مي پذيرند و نمودي نومي يابند، آنها گاهي آنقدر عظمت مي يابندكه مظهرحق (محمد ، موسي ، سليمان ، يوسف ، عيسي؛ مولوي:1375دفترچهارم بيت1068، دفتراول ، بيت3192-3205، دفتر پنجم ، بيت 3182، دفتردوم ، بيت2485،دفترششم بيت3197) مي شوند يا مظهركمال حق (محمد ؛ همان ، دفترچهارم،  بيت1038) ، صفات حق ( يوسف ، موسي ؛همان ،  دفتراول ، بيت3192-3205و1352) ،جلوه ي حق در مخلوق (موسي ؛ همان ،دفترسوم، بيت1352) و زماني آنقدر تنزل مي يابند كه مظهر تعلقات پست دنيوي ، تن (اسماعيل؛  همان ، دفترششم،  بيت 1347، دفترسوم بيت2144) ومحرك هواي نفس (يوسف ؛همان، دفترپنجم ، بيت2974) مي گردند.

          ودرموقعيتي ديگر نيز در نمود عقل كلي (موسي ؛ مولوي:1375، دفترچهارم ، بيت2716) و روح (يوسف ،يونس ، صالح؛ همان ، دفتراول ،بيت2515، دفتردوم ، بيت 3135،دفترششم،  بيت 2790) ظاهر مي شوند ، اما صور مولانا نه تنها به شخصيت ها جاني نو مي بخشد بلكه دم مسيحاي او در هر چه بدمد تولدي دوباره مي يابد، او اشياء و عناصر متعلق به پيامبران را با كيمياي تاويل چنان ديگرگون مي كند كه ، كوه طور عاشق سرمستي مي گردد كه با ديدن معشوق خود(موسي) به وجد مي آيد و به رقص (سماع) و پايكوبي مي پردازد و در حضور وي فاني و مستهلك مي شود. (همان، دفتراول ، بيت 6، دفترسوم،بيت4267)

          وكشتي نوح پير و مرشدي مي شود كه سالكان تشنه كام را به سر منزل دوست       مي رساند (همان، دفترچهارم، بيت539) و كوه قاف انسان كاملي مي گردد كه اسكندران طالب ، اسرار حق را از او جويا مي شوند (همان ، دفترچهارم،  بيت3181) و انگشتري سليمان ، دلي مي شود كه بايد مراقب بود تا ديو صفتان بر آن تسلط نيابند (همان ، دفترچهارم ،بيت1151) ومسجد اقصي ، دلي مي شود كه فقط انسان هاي كامل مي توانند به آن وارد شوند(همان ، دفترچهارم ، بيت7 –1146 ) وگياه خروب مسجد اقصي ياربدي مي شود كه بايد آنرا كند و دور انداخت (همان،  دفتر چهارم ،بيت5 – 1383) و باز اين صور در گاو سامري مي دمد و اين گاو ، مظهرمدعيان دروغين و عالمان مزوري مي گردد كه صداي جان او خلايق بيشماري را به گمراهي مي كشاند (همان ، دفتر دوم،  بيت2343)

وناقه ي صالح را يا جسمي مي گرداند در وجود خلايق (همان ، دفتر اول ، بيت2522) يا جلوه ي حق در جان آنان (همان ، دفتر سوم، بيت 1 –4670) و يا وسيله اي در خدمت پروردگار براي ابتلا و امتحان (همان ، دفتر اول ، بيت 14 – 2511)

آري! اينجاست كه نا آشناي بحر معاني مثنوي در جزيره ي الفاظ سر گردان مي ماند و راه به منزل نمي برد

 

گر شدي عطشان بحر معنوي

فرجه يي كن در جزيره ي مثنوي

فرجه كن چندانك اندر هر نفس

مثنوي را معنوي بيني و بس

(همان ، دفتر ششم، بيت 67)

 

 

2- عرفا و شيوخ

 “احوال انبيا و اوليا كه قسمت عمده ي قصه هاي مثنوي متضمن لطايف آن است طريقت و شريعت را در مثنوي بهم تلفيق مي كند و تلفيق آنها را وسيله اي براي نيل به حقيقت مي سازد”. (زرين كوب ، 14:1378)

عرفا و شيوخ در اين منظومه اغلب بصورت عاشقان و انسان هاي كامل بروز و ظهور      نموده اند و اين شمس است كه در چهره ي معشوق مولانا و معشوق ازلي نمودارگرديده است و بارزترين چهره در ميان عرفا و مشايخ است .

3- شخصيت هاي ديني ، مذهبي

اين ها ، اغلب در نقش عاشقان و انسان هاي كامل ظاهر شده اند و ابوطالب است كه در ابتداي راه مانده و عمر سالكي است كه بوا سطه ي رياضت ، عقل جزوي را زير پا نهاده و به كوي جانان راه يافته است .

4- پادشاهان ، حاكمان ، فرمانروايان

در ميان اين قشر فرعون مثل اعلاي قدرت و جباريت است و شاه ترمذ الگوي بسيار مناسبي است از اربابان كوته انديش و زور مدار كه خلايق را به بازيچه مي گيرند و زور     مي گويند اما از آن جايي كه مثنوي از منطق خاصي پيروي نمي نمايد خوارزمشاه و محمود و كي قباد و صدر جهان در چهره ي شاه جهان هستي و معشوق ازلي نمود مي يابند و نمرود سالكي غافل از لطف و رحمت پروردگار . مولوي به رمز پردازي شاه و سلطان تعلق خاصي دارد ، واژه ي شاه رمز حضرت حق است و برخي سلاطين و حكام تاريخي در سايه ي همين واژه به رمز هاي بزرگ بدل شده اند .

 

5- منكران و معاندان

در فرهنگ عرفاني مولانا اين قشر جزو نمودهاي تنفر آميز آن فرهنگ مي باشند ( عقل جزوي ، تن ، صورت ، عالمان علوم تقليدي ، مظهر گمراهي …)

6- فرشته ها

فرشته ها بيشتر در چهره ي واقعي خود آشكار مي شوند و اسرافيل است كه اغلب در نقش انسان كامل نمود مي يابد ، اما ابليس هم رديف فرشته ها قرار مي گيرد زيرا سال ها قرين و مصاحب ملائك بوده و براثر عصيان و تكبر از آن مقام طرد گرديده است . مولانا وي را مجمع همه ي پليدي ها ، ناپاكي ها ، صفات ذميمه و مظهر انسانهاي بد نهاد و همزاد نفس مي داند و ماهيت وجودي او را از آتش بيان مي كند .

7- زنان

در اين گروه صفورا ، مريم ، عايشه ، زليخا ، بلقيس ، زهره و واهله را مي بينيم . نقطه ي اوج و قله ي عشق ، زليخا قرار مي گيرد كه محو در عشق يوسف مي گردد وحضيض آن در بلقيس مي باشد كه ابتداي راه است و واهله شخصيتي است كه نه تنها بويي از عشق نبرده بلكه به جنگ و ستيز با آن بر خاسته است .

8- دانشمندان وصاحبنظران

از آنجايي كه مولانا طي طريق را با پاي عقل محال مي داند واين پاي را براي رسيدن به حقيقت چوبين مي يابد ( مولوي ، 1375،دفتر اول ، بيت 2128 ) لذا دانشمندان و صاحبنظران علوم عقلي در فرهنگ او نمودي با بار معنايي منفي ( علماي دروغين ، عقل جزوي ) دارند . اما در اين طبقه لقمان كه علم او از ينبوع الهي سر چشمه مي گيرد تافته ي جدا بافته ي اين مجموعه مي گردد .

9- عاشقان و معشوقان

با نگاهي گذرا به اين گروه در مي يابيم كه مولانا داستان هاي غنايي ايران قديم را حتي در حد اشاره اي مد نظر داشته است . آن جا كه مي خواهد اتحاد عاشق و معشوق را بيان نمايد وامق را در دل عذرا و عذرا را در دل وامق جا مي دهد و زماني كه به توصيف عشق مي پردازد فرهاد را در قله ي عشق قرار مي دهد زيرا محو و فاني عشق شيرين است و ويس و رامين را در دامنه ي آن ، زيرا معتقد است عشق آن دو مجازي و مبتذل بوده است وي نه تنها طريق عشق آن دو را قابل پيروي نمي داند بلكه همگان را از آن پرهيز مي دهد . خسرو پرويز انسان كاملي است كه شيرين ( معشوق ازلي ) او را به تخت مي نشاند و وي را شيرين كام مي گرداند . اما مجنون عاشقي است كه فراق و هجران معشوق چنان سودايي در وجود او مي افكند كه به دست بوسي سگ كوي معشوق مي رود و بوي ليلي اش را از او مي جويد . قصه ي ليلي و مجنون چنان در فرهنگ عرفاني مولانا برجسته مي نمايد كه به صورت ا سطوره ي محبت در امده است به طوري كه هر جا سخن از معشوقي بميان مي آيد مولانا خوشتر آن مي دارد كه نام ليلي را به مستعار بكار ببرد و هر جا از عاشقي ياد مي نمايد مجنون را جايگزين وي مي كند .

 

 

 

 

10- غلامان

          در اين قشر چهره ي اياز درخشش خاصي دارد زيرا برده و غلام عشق است و محو در آن . و لذت تخصيص خطاب معشوق او را چنان مست مي نمايد كه در گرانبها در برابر امر معشوق سنگي شكستني جلوه مي نمايد. اما فرج بنده ي بيچاره ايست كه برده ي هوا وهوس است و از پيوند با او به سعادت نمي رسد و از طرفي سنقر را مي بينيم كه بنده ي عبادت است و لذت و شوق نيايش او را چنان مست مي نمايد كه بكلي از اميرش غافل مي شود.

11- شعرا

          در اين گروه شاعران ايراني چون عطار و سنايي را مي بينيم كه مولانا آنها را پيشوا و مراد خود مي شمارد و فراوان از سخنان آنان نقل مي كندو از آنها براي بيان دقيقه هاي عرفاني خود سود جسته است و در جايي نيز خاقاني را به نقد كشيده ومنطق الطير او را جز صورت ولفظ نمي داند، از شاعر عرب امرءالقيس كه تخت وتاج پادشاهي را رها كرده و تهي دست رهسپار منزل دوست گرديده است ، نيز ياد مي كند.

12-وزرا

          وزيران و مستشاران مثنوي در دو طيف كاملا متضاد ظاهر مي شوند:

يك طيف در طريق صواب و رشادند وطيف ديگر در مسير گمراهي وضلال :

1-وزيري چون آصف مظهرعقل كلي(مولوي ،1375، دفتر چهارم ، بيت 1250) كه مشورت با آن انسان را به صواب راه مي نمايد.

2-وزيري چون هامان مظهرنفس(همان ، دفتر چهارم ، بيت 2716) كه مشورت با آن انسان را به دوزخ گمراهي مي كشاند

13- شخصيت هاي اساطيري

          “مولانا اسطوره ها ورمزهاي ايران قديم را خوار نشمرده و به شيوه اي خاص از آنها براي بيان انديشه هاي عارفانه ي خود سود جسته و آنها را شاعرانه متجلي كرده است ”(مه دخت پورخالقي چتررودي ، 366:1374)

          رستم نمادين مولانا مرد حقي است كه با شجاعت و قدرت به پيكار دشمن درون   مي رود و غالبا با شير خدا همپايه است و رستم حقيقي او همان اسطوره ي قدرت و شجاعت است.

14- متفرقه

          شخصيت هايي كه به رده هاي فوق تعلق نداشت جداگانه در اين طبقه قرار داده ايم . شخصيت هاي اين طبقه اغلب از نوع شخصيت هاي قراردادي و تپيك هستند كه نماينده ي يك صفت محسوب مي شوند يكي مثل بدرالدين عمر، بخشنده ايست كه صد حاتم گداي جود اوست و يكي مثل عباس دبس ، گداي سمج وپررويي است كه در نزد هركس خود را بسيار خوار وذليل مي نمايد و مولانا سماجت او را مي ستايد وبه سالكان راه توصيه مي كند كه شما اين گونه نفس خود را براي خدا خوار نماييد، در جاي ديكر بهلول ديوانه ي عاشق ني سوار را مي بينيم كه عقل را سه طلاقه كرده و آنطرف تر نصوح كه با توبه ي خالص به درگاه دوست بار يافته و پست ترين آنها جوحي است كه برهنه از لباس حيا، ريا كارانه به ما مي نگرد.

نگاه كلي به آفرينش هاي مولانا

          عشق پايه ي اصلي مسلك ومرام واساس مكتب مولاناست مكتبي كه برسرآغاز منشور آن قيد شده است كه:

       آنك ارزد صيد را ، عشقست و بس

   ليك  او كي گنجد اندردام كس

       تو مگر آيي وصيد او شوي

  دام بگذاري ، بدام او روي

 

 عشق ميگويد بگوشم پست پست

 صيد بودن خوشتر از صيادي است

(مولوي ، 1375، دفتر پنجم ، بيت 409)

 

وبهترين راهكارعملي براي اجراي آن را درآمدن در سايه ي عنايت پيري واصل وانساني كامل بيان نموده است.

    پير را بگزين كه بي پير اين سفر

هست بس پرآ‏فت و خوف و خطر

(همان ، دفتر اول، بيت2943)

          با نظري اجمالي به شخصيت هاي آفريده شده در دنياي مثنوي بخوبي در مي يابيم كه اغلب آنان به پيروي از مكتب مولانا در نقش عاشق و عارف و انسان كامل ظاهر شده اند تا معشوق و محبوب مولانا براي اين كه چهره ي دلبران واقعي خود را بيشتر نمايان سازد ابليس ، فرعون ، قابيل … را نيز خلق نموده است زيرا معتقد است كه “ بي ضد ضد را نتوان شناخت “ و از آنجايي كه مطلق گرايي در فرهنگ عرفاني مولانا جايي ندارد ابايي از آن ندارد كه محبوب ترين شخصيت ها را (يوسف) در چهره ي منفي (مظهر محرك هواي نفس؛ مولوي، 1375، دفتر پنجم ، بيت 2974) ومنفورترين آنها (فرعون) را درچهره ي مثبت (مظهرصفات الهي ؛ همان ، دفتر اول،  بيت 2467) جلوه گر نمايد.

          گرچه هدف اصلي مولانا از بيان قصه ي شخصيت هاي مختلف به خدمت گرفتن آنها براي تبيين آموزه هاي عرفاني ، كلامي ، فلسفي واعتقادي خود مي باشد اما “ هنر وانديشه در مثنوي لازم و ملزوم يكديگرند و هر يك به تناوب زمينه ساز حضور ديگري مي شود . انديشه حكايت ها را مي آورد و به سرشت معنايي و كيفيت طرح گفتگوها و توصيف احوال شخصيت ها جهت  مي دهد ؛ و حكايت ها وگفتگوها كه ناشي از تجارب و دقت نظر مولوي در احوال و عادت مردم و شناخت احوال روحي آنان در موقعيت هاي مختلف است به نوبه ي خود انديشه ها را به منصه ي ظهور مي رساند وبدين ترتيب مي توان گفت كه فقدان يكي از دو بعد استعداد مولوي ، بي ترديد مي توانست سبب فقدان كتاب بي نظير وشگرفي همچون مثنوي شود” ( پورنامداريان ، 295:1380 و260  ) آري مولانا اين نقاش چيره دست معاني ، براي نفوذ هر چه بيشتر كلام خود در دل و ذهن مخاطبان ، آن را به گوهر هنر مي آرايد و شاعرانه متجلي مي نمايد .

موارد ذيل شواهدي است ازكاربرد هنر وانديشه دركلام مولانا:

1-بيان پند واندرز

اشاره به عذاب قوم شعيب (مولوي ،1375: دفتر ششم ، بيت2175)، قوم نوح (همان ، :دفتر دوم ، بيت3057)، قوم لوط (همان ، دفتر سوم ، بيت2817)، قوم عاد(همان ، دفتر سوم ، بيت2822)

2-ايجاد اميد

2-1-ايجاد اميد وشادي (داستان حليمه و از شير گرفتن محمدص ؛ همان : دفتر چهارم ، بيت 915-1041)

2-2-ايحاد اميد به آينده (نجات يوسف ازچاه وعزيز مصرشدن؛ همان : دفتر سوم ، بيت2335-2344، دفتر چهارم ، بيت3398-3400)

3-طرح مسائل روان شناختي

3-1-هم جنس هم جنس رامي ريابد(علي ع وكودكي كه روي ناودان رفته بود ؛همان ، دفتر چهارم ، بيت68-2657)

3-2-اثرتلقين دركنش هاي افراد(قصه ي خوارزمشاه وعمادالملك واسب امير؛ همان ، دفتر ششم ، بيت 3345-3460)

3-3-اعتماد بنفس وموفقيت (قصه ي جعفر وفتح قلعه ؛ همان : دفتر ششم، بيت 3029-3038)

4-ارتباطات ومناسبات اجتماعي

4-1-هر فرد از دوستانش شناخته مي شود(قصه ي جالينوس وفرد ديوانه ؛ همان،  دفتر دوم ،بيت2095-2102)

4-3-درباب مشورت ، مشاور بايد صالح باشد(  قصه ي هامان وفرعون ؛ همان ، دفتر چهارم ، بيت1240-1260)

5-بيان حال وروز مردم عصر خود (قصه ي جوحي و تابوت وگريه ي كودك؛  مولوي:1375 دفتر دوم ، بيت3116 - 3132)

6-صحنه سازي و تجسم حوادث قصه ها براي جذاب تر كردن حكايت نزد مخاطب

6-1-قصه ي عذاب قوم يونس و صحنه سازي مولانا ازآن وتجسم عيني عذاب در نزد شنونده(همان ، دفتر پنجم ، بيت 1608)

6-2-عذاب قوم ثمود و گريه و زاري صالح (ع)بركشته هاي آنان وتجسم عيني آن صحنه در نزد شنونده (همان ، دفتر اول ، بيت 2525-2546)

6-3-توصيف درس ستاره شناسي ادريس (همان ، دفتر ششم ، بيت 89- 2985)

6-4-قصه ي ايوب وكرمان و توصيف مهمانداري ايوب (تصوير بديعي ازمهمان و صاحبخانه؛ همان ، دفتر پنجم ، بيت 2903،دفتر ششم ، بيت 4836)

6-5-توصيف پرورش نمرود در دل طبيعت و تجسم عيني آن در نزد شنونده(همان ، دفتر ششم ، بيت 4800-4814)

7-ايجادگفتگوهاي طولاني براي جذاب تر كردن حكايات ( حكايت داوود و مدعي گاو وداوري داوود؛ همان ، دفتر سوم ، بيت 1450-1489، دفتر سوم،  بيت 2306-2503)

8-نفوذ به درون شخصيت ها و گزارش روحيات و احساسات دروني آنها بطور دقيق

8-1-بيان احساس و عشق زليخا به يوسف(همان ، دفتر ششم ، بيت 4021-4037)

8-2-بيان حالات وروحيات فرعون ومعبران هنگاميكه ستاره ي موسي پديدارشد(همان ، دفتر سوم ، بيت 904-937)

9-استفاده از طنز به قصد تعليم مسائل فلسفي و انديشه هاي باريك .

9-1-طنزهاي شيرين (قصه ي ضياء دلق و برادرش تاج شيخ الاسلام ؛ همان ، دفتر پنجم ،بيت 80-3472)

9-2-طنزهاي نيش دار (دلقك و خواستگاري از زن روسپي ؛همان ، دفتر دوم ، بيت37-2332)

9-3-طنرهاي مستهجن ( جوحي و واعظ . همان ، دفتر ششم ، بيت 36- 3325)

10-كاربردهاي ادبي از جمله تشبيه ها و توصيف هاي بديع

10-1-تشبيه ايوب به پدر وكرمان به فرزند و توصيف شگفت آور رابطه ي عاطفي بين آنها(همان ، دفتر ششم ، بيت 37-4836)

10-2-تشبيه زمين به ايوب درصبر از بلاهاي آسماني(همان ، دفتر سوم ، بيت 452)

10-3-تشبيه باد به داوود در صنعت زره سازي (همان ، دفتر پنجم ، بيت 3432)

10-4-تشبيه شب به نهنگ و مردمان به يونس كه در هنگام روز و طلوع خورشيد آدميان را از معده ي خود بيرون مي ريزد (همان ، دفتر ششم ، بيت 2304)

11-استفاده از واژه هاي بديعي چون ، سگسارانه ، شيرپند ، زهرستان ….(مولوي:1375 ، دفتر اول ، بيت 2547-2565)

12-كاربرد همزمان دوعنصر متضاد براي يك چيز

12-1-يوسف و گرگ مظهرمرگ (همان ، دفتر سوم ، بيت 3438)

12-2-فرعون و موسي مظهر نفس (همان ، دفتر دوم ، بيت 774)

 

 

نتيجه

1-  هدف مولانا ازبيان قصه ها داستانسرايي نيست و نيز بران نيست تا با نظم قصه هاي شگفت انگيز شنونده را به شگفتي وا دارد ، بلكه به نظر او قصه چون پيمانه است كه دانه ي معنا در ان نهفته است و عاقل كسي است كه دانه را بگيرد و به پيمانه توجه نكند گرچه پيمانه ي مولانا نيز از هنر سرشار است .

2-  . شخصيت ها در مثنوي در چهره ي واقعي خود ظاهر نمي شوند ونمودهاي گوناگون مي پذيرند و همانطور كه مولانا فرموده است سر دلبران را در حديث ديگران گفته .

3-  مولانا به تاريخ و شخصيت هاي آن بي اعتناست و چون اهل تاويل است شخصيت ها ي قصه هايش را بر مذاق خود مي آفريند و تعبير مي نمايد گاهي اصل آن را مي گيرد و معنايي جديد مي سازد و گاهي در اصل نيز بر مذاق خود تغيير ايجاد مي كند

 

4-  همانطور كه مولانا عاشقي را بهتر از معشوقي ميداند دلبران مثنوي اكثرا عاشقان و انسان هاي كاملند تا معشوقان و محبوبان.

 

 ****************

 

 براي مطالعه بيشتررجوع كنيد به كتاب دليل آفتاب تاليف معصومه شعباني نشرثالث 

 

 

 

{{userViewCount}}
{{likeCount}}
{{rateAvg}}
  • نظر ارسالی شما پس از تایید صاحب اثر در سایت نمایش می یابد
  • نظرات شامل مطالب توهین آمیز اجازه انتشار ندارند
  • برای ارسال نظر باید با مشخصات خود وارد سایت شوید یا در سایت ثبت نام کنید
نظرات (0)
ذخیره انصراف

بطور پیش فرض این مطلب در صفحه اصلی سایت به مدت یک هفته تبلیغ خواهد شد

بطور پیش فرض انتخاب ستون سمت چپ یا راست به عهده خود برنامه است

ارسال انصراف