دفتر : قصايد

تاریخ ایجاد : 20/11/1397 - 13:28

( فرزند ناخلف )

( فرزند ناخلف ) ای دریغا که مرا عمر به پایان آمد شام پیری و کهولت که چو آسان آمد عهد شیرین شبابم چو به آخر برسید روز افسردگی وکوری و نسیان آمد بردل انداخت نظرروزجدایی ایام وقت افتاده شدن پیری و حرمان آمد شدخزان فصل بهارو گل شادی پژمرد همچو پروانه به دل آتش سوزان آمد برگ گلهای جوانی مرا باد بریخت کوژپشت و زدهن آب فراوان آمد شدخزان عمر و گرانمایه بهارم دی شد سردی بهمن و اسفندو زمستان آمد برسرم چتر سفیدی بکشید این ایام از دل و سینه ی من ناله و افغان آمد همچواسپند به آتش برسد رقص کنان خم شدست پشت وسپس قامت لرزان آمد روز روشن، به دوچشمم شده تاریک و سیاه سینه ام تنگ و دل آزرده و نالان آمد شور بیداد زمان بر دل مجروح نشست دل همی یاد گل و بلبل و بستان آمد عندلیبان چمن نغمه سرایی نکنید روز مرگ گُل و شکوای بهاران آمد گفتمش مرد کهنسال زچی مینالی این صدا از دل آن مرد پریشان آمد پاسخم داده برادرتو ز احوال مپرس بام این خانه ی من جُغد عزاخوان آمد آفتابی لب بام و تو چه پرسی احوال چشم آن پیر جهاندیده چو گریان آمد الغرض پیر ستمدیده غروبش آمد ریشه خشکید و درختش سرغلطان آمد غنچه ها از گل پژمرده فراری بودند جملگی فاتح و در عرصه ی میدان آمد بر سر ارث پدر جنگ و جدل راه افتاد جنگ هفتاد و دو ملّت چورقیبان آمد آن یکی کرده طلب باغ فلانم بدهید دیگری کرده طمع خانه که ارزان آمد آن یکی چشم طمع بر گُل و گُلخانه نمود دیگری یادش از آن قالی کرمان آمد آن یکی گفته به من ظلم فراوان شده است این همه جور و ستم بر من نادان آمد آن یکی گفته دکان پدرم مال من است دیگری یادش از آن لؤلؤ ومرجان آمد آن یکی گفته تفنگ پدرم کو؟ به کجاست دیگری گفته لباس و چو پشیمان آمد آن یکی گفته که زرهای پدرمال من است دیگری یادش از آن خانه ی تهران آمد نعش اوروی زمین بود و پسرها به جَدَل پس چرا مرگ پدر برف و زطوفان آمد ما در این برف و زسرمای زمستان چه کنیم ناگه همسایه در آن حالت بحران آمد گفته ای وای!... جسد روی زمین افتادست برمن این خانه چو دروازه ی زندان آمد مرد همسایه چو جنگ پسران را دیدی ناله سر داد که فردا به سرم آن آمد!... چون طلب کرده کفن را و جوابی نشنید فکر غسال و کفن کرده شتابان امد بر رخ ان پیر کهنساله نظر کرد دمی در پی عهد شد و برسرِپیمان آمد چون پسرها همه دیدی سرِ صندوق پدر این حکایت به دلش سخت ز اخوان آمد گفته ای وای!...شما جاهل و نادان هستید از تعجّب سرِ انگشت به دندان آمد جمع بنموده همه کوچه و بازاری ها این مصیبت به یقین برهمه یکسان آمد دستها گشته یکی،گور وکفن حاضر شد خون (اعمی ) زچنین واقعه جوشان آمد حرمت این پدران برهمه واجب باشد این سفارش به حق از جانب یزدان آمد پ .ن وَبِالِوالِدَینِ اِحسانًا(و به پدر و مادر نیکی کنید) قرآن مجید:سوره مبارکه نساء آیه 36 برسرم چتر سفیدی بکشیدست ایام


ثبت نظر برای این شعر فعال می باشد .
اجازه نقد شعر در نظرات فعال می باشد .


نظرات و انتقادات کاربران

تماس با ما

آدرس : خیابان ستارخان ، قبل از پل شیخ فضل الله ، کوچه نیلوفر ، ساختمان گلها ، طبقه دوم جنوبی ، واحد 5

تلفن : ۴۴۲۸۰۰۵۸-۰۲۱

فکس : ۴۸۲۸۰۰۵۹-۰۲۱

ایمیل : info@hamsoraei.com
آمار بازدید

امروز : 364

دیروز : 356

هفته پیش : 2079

کل : 623843

هم سرایی(اقتراح) نوعی سخن منظوم ِ مبتنی برمشارکتِ ذوق ها وقریحه ها حولِ یک اندیشه یا خیال شاعرانه است که ازسوی یک تن پیشنهادمی شود وبه فعالیتِ خلّاقانه ی جمعی می انجامد.به سخنی دیگر،این شیوه سخن، سُرایشی جمعی وهم خیالیِ گروهی با درونمایه ومضمونی یگانه است.

 

تمام حقوق برای سایت همسرایی محفوظ است. 1398