دفتر : حرفهاي صد تا يه غاز ( كمي طنز)

تاریخ ایجاد : 1395/10/15

مهموني مختلط قرص

از تناقض گويي هاي واضحش فهميدم دروغ ميگه اولش كه ادعا مي كرد نرفته مهموني بعد كه بهش ثابت كردم رفته بود اونجا مثلا قرار شد راستش رو بگه گفت مجبور شدم برم . ولي من خوب مي دونستم عشقش بود بره اونجا همه دوستاش اونجا بودن . وقتي هم بهش گفتم به دوستات بگو لباس نداري رفت بخاطر اون مهموني قرض كرد و كلي لباس خريد . بارها سعي كردم ملتفتش كنم كه نمي خوام به اون مهموني بره اما گوشش بدهكار نبود. شب وقتي دوباره خواستم باهاش حرف بزنم گفت سرش درد مي كنه. مطمئن بودم مال اون قرصاي لعنتي بود كه هر روز مي خورد. من هميشه از دوستاي اون متنفر بودم. اين آخريه كه از همه بدتر بود . خيلي سعي كردم به دوستاش بفهمونم كه نمي خوام با اونا بگرده . اونا هم از اين يكي بدتر بودن. حسرت مي خوردم كه اين يكي رو به هيچ وجه نمي تونم جم و جورش كنم. آخرش قضيه مهموني همه چيزو خراب كرد.خيلي دوست داشتم يكي رو داشته باشم كه هميشه راپورتشو بهم بده . غير دور و برياش كه اصلا آدم حسابش نمي كردن به دوستاي خودشم كه من نمي تونستم اعتماد كنم. بعد از اون گندي كه تو مهموني بالا آورد تصميم گرفتم هرگز نگذارم از خونه خارج شه . همون مهموني رو هم كه بهش اجازه نداده بودم بره خودش رفت آخرشم كه مجبور شدم نعششو از كلانتري دربيارم. مي گفتن يكي از همسايه ها آمارشونو داده بود كه هميشه اونجا پلاسن اخطارشو قبلا بهشون داده بود گفته بود اگه يكبار ديگه اينجا ببينمتون مي دمتون دست پليس ،اينا گوش نكردن يارو عصباني شده زنگ زده 110 همشونو ريختن تو ماشين بردنشون بازداشتگاه حالا اينكه با چه دردسري از اون تو آوردمش بيرون به كنار.وقتي اومد خونه و فورا گرفت خوابيد فهميدم يه مرگيش هست . وقتي هم رفتم تو اتاقش خيلي راحت ازم خواست برم بيرون مي خواست تنها باشه. از وقتي از مهموني كه چه عرض كنم كلانتري برگشته بود خيلي عصبي به نظر مي رسيد . مدام بي تابي مي كرد انگار يه چيزي رو گم كرده بود .از وقتي اومديم خونه تا صلح تلفن چهارصد بار زنگ زد سر به سرش نذاشتم گذاشتمش به حال خودش. رفتم خوابيدم اما نتونستم . اون شب تا صبح پشت در اتاقش قدم زدم نمي دونستم بايد چيكار كنم تا اينكه نالش بلند شد؛ فورا در اتاق رو باز كردم داشت تو خودش مي لوليد . دست كشيدم روي صورتش تب داشت ولي مي لرزيد بلندش كردم بردمش بيمارستان تا صبح بالاسرش نشستم مدام هذيون مي گفت مي گفت غلط كردم اميدوار بودم واقعا غلط كرده باشه اما بعد از اينكه از بيمارستان اوردمش دوباره شير شد مجبور شدم تمام اتاقش رو دنبال اون قرصا بگردم يكي دو تا پيدا كردم تعجب كرد فكر كنم دنبال همونا مي گشت ازش خواستم ديگه اون زهرمارا رو نخوره يك هفته بعد حالش بهتر شد قرصا رو دم دستش گذاشتم و در كمين نشستم كه ببينم چيكار ميكنه طرفشون رفت اما بهشون دست نزد فكر كردم تنبيه شده دو دل شدم چون ممكن بود نفش بازي كنه حالا آدم شد ه بود يا نه خدا مي دونه ايران طبيب مهر 1386


ثبت نظر برای این شعر فعال می باشد .
نظرات ثبت شده این اثر نیاز به تایید صاحب اثر دارد .


نظرات و انتقادات کاربران

تماس با ما

آدرس : خیابان ستارخان ، قبل از پل شیخ فضل الله ، کوچه نیلوفر ، ساختمان گلها ، طبقه دوم جنوبی ، واحد 5

تلفن : ۴۴۲۸۰۰۵۸-۰۲۱

فکس : ۴۸۲۸۰۰۵۹-۰۲۱

ایمیل : info@hamsoraei.com
آمار بازدید

امروز : 277

دیروز : 321

هفته پیش : 2667

کل : 642912

هم سرایی(اقتراح) نوعی سخن منظوم ِ مبتنی برمشارکتِ ذوق ها وقریحه ها حولِ یک اندیشه یا خیال شاعرانه است که ازسوی یک تن پیشنهادمی شود وبه فعالیتِ خلّاقانه ی جمعی می انجامد.به سخنی دیگر،این شیوه سخن، سُرایشی جمعی وهم خیالیِ گروهی با درونمایه ومضمونی یگانه است.

 

تمام حقوق برای سایت همسرایی محفوظ است. 1398